|
ز جا
برخيز
|
کجايی
پاسدار خوابناک
شهرمظلومان
|
|
سحرخيزان ِ زندانی
يکايک چشم
بگشودند
|
به
اين ديوار
پولادين نظر
افکن
|
|
در
اين صبح زمستانی
|
شب
سرد زمستانی
به هر رنجی
به سر آمد
|
|
کجائی
پاسدار خسته
جان
|
امام
شرع درخواب
است
|
|
شب
بيداد تنهايی
بروز آمد
|
صبح
است
|
|
تو
هم ای بينوا
شايد چومن
محکوم اين
زنجير تقديری
|
به
اين زندان
پولادين نظر
افکن
|
|
دل
و جان را صفا
دادی
|
تو
هم يکشب به
ساز دلنوازی،
شعرو آوازی
|
|
تو
آن زنديق بدکاری
|
به
فتوای امام
شرع
|
|
ستون
عرش لرزيده
است
|
که
از کفر وجود
تو
|
|
|
محارب
با خدا گشتی
|