|
آويخت تيره پرده
پندار شوم
خويش
|
عفريت جهل بر
سر ويرانه
های شهر
|
|
فرياد برکشيد
که اعلام ميکنم:
|
از برج بامها
و فراز مناره
ها
|
|
محکوم باد زندگی
و شادی و شعف
|
موقوف باد صحبت
علم و کتاب
و درس
|
|
نابود باد لذت
و آسايش وهنر
|
مطرود باد حکمت
آزادی بشر
|
|
پيروز باد فتنه
و آشوب و قتل
و جنگ
|
خاموش باد نغمه
هرتارو عود
و چنگ
|
|
بر چيده باد پايه
هر عزت و شکوه
|
پاشيده باد محفل
هر فرقه و گروه
|
|
آوای تلخ پيره
زنی خسته و
نحيف
|
از پای آن حصار
بلند سياهرنگ
|
|
نشنيده ای حکايت
ضحاک را مگر؟
|
پيچيد در فضای
غم انگيز و
سرد شهر:
|
|
در راه ظلم و جهل
و بلا داده
شد هدر
|
آوخ از آنکه آنهمه
خونهای پاک
و گرم
|
|
اين کاوه های
خلق
|
اما بهوش باش
که نو باوگان
من
|
|
|
�از راه ميرسند....!
|