

روز تولد
Birth Day
خصوصيات يكي از آرزوها: اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَليكَ الفَرَج ورزش : فوتبال در حد حرفهاي ، عضو باشگاه فوتبال هلال احمر نايين قهرمان فوتبال جوانان نايين در سال 81 شطرنج ، بسكتبال ، پينگ پونگ و واليبال ساز : سه تار را دوست دارم و كمي با ارگ در حد آهنگهاي ملايم و غمگين ميتوانم بنوازم موسيقي : موسيقيهاي غمگين ، ملايم و ترانههايي با شعرهاي با مفهوم و پيچيده خواننده : موسيقيهاي غمگين ، ملايم و ترانههايي با شعرهاي با مفهوم و پيچيده مانند بعضي از ترانههاي سياوش قميشي ، اميد ، معين ، بيژن مرتضوي ، اندي و ... ديگر علايق: به نوشتن علاقهمندم البته براي خودم و نوشتن طنز را هم دوست دارم ، طرفدار تيم پرسپوليسم ، دوستار رنگ قرمز و سبز به يك حد، تنوع طلب ، طبيعت سبز و ساكت را دوست دارم سكوتي كه در آن صداي آبشاري كه از ارتفاعي بسيار بلند ميريزد به گوش برسد ، تاريكي شب را در وسط بياباني و دور از نور شهر در حالي كه ستارگان سو سو ميزنند دوست دارم و... كارهاي كامپيوتري : برنامهنويسي به زبان بيسيك را به طور كامل ميدانم ، ويروس هم نوشتهام ، ويروس MJE-Neg Ruiner ، كه حتي در ليست ويروسهاي برنامه ضد ويروس ايمن هم اضافه شده است ، با ساختار دروني ويندوز آشنايي دارم به خصوص ويندوز 98 (Registery) ، با زبان Html نيز آشنايي دارم ، كمي هكرم ، كار با نرمافزارهاي Word و PowerPoint و Multimedia Builder را به طور حرفهاي ميدانم ، كار با نرمافزار PhotoShop و Excel را نيز در حد معمول ميدانم ، با سخت فازار كامپيوتر آشنايي دارم و كار با بسياري از نرمافزارهاي كامپيوتري را ميدانم و از پس كامپيوتر بر ميآيم و... عكسها
من يادداشتهاي «يك مينيست» را در بلاگ تنها در نايين خواندم و گفتم اين كه چيزي نيست بگذاريد برايتان بنويسم تا بفهميد مينيستي يعني چه و به كه مينيست ميگويند. من هم ميخواهم يكي از روزهاي چند مينيست حرفهاي و باسابقه را برايتان تعريف كنم. دوره پيش دانشگاهي پسرانه شهر نايين سال 81 - 80. صبح ساعت 7:30 من و محسن و علي جلوي درب مدرسه حاضر بوديم. ما چهار نفر بوديم كه گروهي به نام ائتلاف شمال را تشكيل داده بوديم. من (محمّد جواد) مسئول روابط عمومي ، علي سياستمدار ، محسن1 (چاق) مسئول درگيري و متلك و محسن2 (خوش تيپ) هم بچه ضايع گروه! (هركدام اسم رمز مخصوص به خود را داشتيم). ما هميشه ساعت 8 به بعد وارد مدرسه ميشديم و خودمان جداگانه صفي آخر تشكيل ميداديم و گرم صحبت از وقايع ورزشي و سينمايي ديشب ميشديم. امّا آن روز استثناً ساعت 7:30 به مدرسه آمده بوديم چون روز قبل آن محسن1 گفته بود كه فردا به دندان پزشكي ميرود و ساعت 9 به مدرسه ميآيد ما هم سه نفري بدون اين كه او بفهمد تصميم گرفتيم او را مرحوم كنيم (اعلاميه فوت چاپ كنيم) و قرار گذاشتيم كه پس از چاپ اعلاميه (كه با من بود) ساعت 7:30 به مدرسه برويم و آن را به در و ديوار نصب كنيم. از روي نرده مدرسه داخل شديم البته نا گفته نماند كه اين بار اولمان نبود، مستخدم مدرسه هم كه ديگر از خودمان بود. تازه پنجره كلاسمان را نيز طوري طراحي كرده بوديم كه با يك مشت باز ميشد و ما به داخل ساختمان هم ميرفتيم. بلاخره كلي اعلاميه به در و ديوار مدرسه و كلاس زديم. كم كم كه مدرسه شلوغ شد جنجالي نيز هم به راه افتاد. امّا مدير با وجود لباسهاي سياه ما اين موضوع را باور نكرد و جنجال را خواباند؛ آخر ما حدود يك ماه پيش كارت عروسي خواهر يكي از ائتلافيون را چاپ كرديم كه فرداي تاريخ عروسي، در مدرسه معلوم شد كه اصلاً آن فرد خواهر ندارد چه برسد به عروسي (كلي آدم را سركار گذاشتيم). سرتان را درد نياورم داشتيم كلاس ديني را به خاطر تشييع جنازه تعطيل ميكرديم كه سر و كله محسن پيدا شد و كاسه كوزه ما رو هم به همريخت. همان روز سر كلاس ادبيات يك بحث شوخي به جدي به راه انداختيم. آخر از معلم پرسيديم كه آدم ضايع تابلو ميكند يا تابلو ضايع ! و معلم هم كه موضوع را جدي گرفته بود حدود يك ساعت درباره اين جملات و جايگاه و نقش آنها صحبت ميكرد. تازه روزهاي اول سال كه هوا گرم بود كِلاسِ يكي از معلمانمان را كه از بخار و رطوبت هوا متنفر بود ، آب پاشي ميكرديم كه بخار بگيرد و كلاس تعطيل شود. يا اينكه به زير چهار پايه صندلي معلم ، ترقه ميگذاشتيم تا با نشستن ايشان …! ما هميشه در مدرسه حرف اول و آخر را ميزديم. جلسات ما هميشه سر كلاس درس رياضي ب، دو نيمكت آخر برگزار ميشد. در حياط مدرسه نيز هر ورزشي را كه اراده ميكرديم بايد حتماً انجام ميداديم (فوتبال، بسكتبال، واليبال، تنيس) و در حين ورزش نيز سه چهار شيشه را خرد كرده بوديم. البته وضعيت ورزشي خوبي داشتيم چون در مسابقات مدرسه در تمامي رشتهها برنده جايزه شديم و عضو باشگاههاي مهم فوتبال شهر نيز بوديم. قدرت ما طوري بود كه معلم رياضي ما در موقع امتحان به آخر كلاس ميآمد و ميگفت شما ميگوييد امتحان را چه روزي بياندازم. شرارت ما فقط در حد مدرسه نبود به طوريكه ما در مراسم 13 آبان همان سال در محل تجمع دانشآموزان تصميم گرفتيم كه با هماهنگي بچهها در حين سخنراني من تكبير بگويم و بچهها شروع به ا… اكبر گفتن كنند و مراسم را متشنج كنيم اتفاقا تا آخر مراسم ما حدود سه چهار بار تكبير گفتيم و در هر بار تكبير گفتن كلي مراسم به هم ميريخت يا در حين آمدن به محل تجمع ما دانشآموزان پيشدانشگاهي به جاي شعار سرود «امريكا امريكا ننگ به نيرنگ تو» را ميخوانديم به طوري كه شعارگوي مراسم داشت از تعجب شاخ در ميآورد. و شهرت ما نيز به گونهاي بود كه، در تمامي دبيرستانهاي پسرانه و دخترانه و حتي آموزش و پرورش شهر نيز، فقط كافي بود بگوييد ائتلاف شمال تا بدانند شما از كه صحبت ميكنيد. راه خروج و ورود كلاس هم كه پنجره بود! هنوز زنگ تفريح نخورده ، و معلم از كلاس بيرون نرفته ، ما همه در حياط بوديم. در حياط هم جاي مخصوص به خود را داشتيم. پشت آب سرد كن مدرسه يك جاي دنج بود و آنجا پاتوق آبكي ما بود (محل طرح تقشههاي اساسي ائتلاف). اكثر زنگهاي تفريح هم از نانوايي نزديك مدرسه نان ميخريديم و نيم ساعت ابتدايي زنگ دوم مشغول خوردن نان بوديم. روي ميزهايمان هم كه شده بود ديوان اشعار حافظ و سهراب و … ده پانزده روز به عيد مانده هم كلاسمان را تعطيل كرديم. موقع امتحانهاي ميان ترم هم كه ماشاا…، بازار تقلب حسابي گرم بود. ورقها را عوض ميكرديم، كتاب باز ميكرديم ، صحبت ميكرديم و… امّا در امتحانات پايان ترمها به دليل اقدامات شديد امنيتي نتوانستيم كاري بكنيم. در انتخابات شوراي مدرسه نيز كانديداي مورد نظر خود را با اختلاف حدود 120 رأي (در مدرسه 200 نفري) نسبت به نفر دوم با اقتدار به رياست شورا رسانديم. در كنكورهاي آزمايشي هم مشغول معامله بيسكويت در سالن امتحان بوديم. البته در داخل ائتلاف درگيريهايي نيز داشتيم چون دو نفر از ما قرمز و دو نفر از ما آبي بوديم ولي نميگذاشتيم از اين درگيريها كسي بويي ببرد. كلمات رمز هم كه تا دلتان بخواهد داشتيم (مثل Neg ، S3XX ، كفاشي ، موتور خرس ، جودي ، خُسي تا ، رُ في تا ، رُضي تا و…) بهترين معلمان آقاي بلانيان (دبير زبان) بود. ما به ايشان خيلي علاقه داشتيم و ايشان هم با ما خيلي گرم بودند. آخر ايشان هم جوان و هم فوتباليست بودند و ما بازي فينال را از تيم آنها برديم. علاقه ما به ايشان به حدي بود كه وقتي كلاس تقويتي زبان در ساعت 7:30 صبح گذاردند ما همگي سر كلاسشان حاضر بوديم. البته ما خيلي هم اذيتشان ميكرديم و ايشان هم لطف ميكردند و به ما منفي ميدادند به طوري كه تا آخر ترم هر كدام از ما يكي دو ستاره داشتيم (هر ستاره 10 منفي بود) البته در آخر هيچكدام تأثيري نداشت. با دبير فيزيك نيز خيلي جور بوديم اصلاً از ما تا آخر سال درس نپرسيدند (چون برادر يكي از ائتلافيون بود). بلاخره هر آتشي كه بگوييد ما در اين دوره (كه شادترين دوران تحصيل من بود) سوزانديم و حال جا دارد كه از آقايان رمضان زاده (دبير فيزيك)، سعيدي (دبير رياضيات)، قاسمي (دبير شيمي) ، رضوي (دبير بينش) ، حميدرضا مفتاح (دبير بينش) عليرضا مفتاح (مدير پيش دانشگاهي) ، فاطمي (معاون پيش دانشگاهي) و همه دبيران و كساني كه در دوره تحصيل خود اذيتشان كرديم ، معذرت خواهي و تشكر نماييم. محمد جواد ايماني يكي از اعضاء ائتلاف شمال |
نتايج انتخابات شورا نايين اسفند 81 تعداد بازديد كننده
دوستان |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
«منتظر نظرات ، پيشنهادات و انتقادات شما هستم»

شنبه, 10 مي, 2003 17:51
« هر گونه استفاده از مطالب اين سايت بدون ذكر منبع (نام اين سايت) ممنوع است و نميتواند بدون پيگرد قانوني نباشد. »
Copyright © MJE-Neg 2002-2003. All rights reserved.