از آن رازها حتي تبسم پنهان آئينه هم مي دانست
بر انحناي آن دايره كه مي رفتي من انعكاس تقدير ناگريز تو بودم
شگفتا
شگفتا از چرخشي نابهنگام كه در حدس هيچ ستاره اي نمي گنجيد
و مـــا را سايه هاي بسيار از قفا آمده بود
چنان كه خويش در پي آن بينهايت مقدور
مفهوم گنگ منظومه اي ديگر شديم
چنين بود كه در آبسال وادي پوك پاي در پهنه گلگورمان شكست
امـــا هنوز در واهمه زيستن- زبان خاموشان است
امـــــــا هنوز آن ستاره لال هــــزار آسمان يكي
چشم به جانب شوكران خمخانه اي دارد
:كه خورشيد مشرق گلگونش از ولايت من پياله بر پياله مي كوبد
نوش نوش اي جرعه ليالي
در جمع من و اين بغض بيقــــــرار
...جـــاي تو خـــالي
شعر از : سيد علي صالحي