پيام ماهشهر


شاملو

تبيان
آواي آزاد
فارسي شيرين
گسترش زبان
باغ شعر

در قير شب ازكتاب مرگ رنگ

دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است

رو به غروب ازكتاب مرگ رنگ

ريخته سرخ غروب
جا به جا بر سر سنگ
كوه خاموش است
مي خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود
سايه آميخته با سايه
سنگ با سنگ گرفته پيوند
روز فرسوده به ره مي گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند
جغد بر كنگره ها مي خواند
لاشخورها سنگين
از هوا تك تك آيند فرود
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود
تيرگي مي آيد
دشت مي گيرد آرام
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود مي نالد
جغد مي خواند
غم بياميخته با رنگ غروب
مي ترواد ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در اين تنگ غروب

غمي غمناك ازكتاب مرگ رنگ

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

نقش ازكتاب مرگ رنگ

در شبي تاريك
كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك
يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
و به ناخنهاي خون آلود
روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچ كس ديگر
شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد
از ميان برده است طوفان نقشهايي را
كه به جا ماند از كف پايش
گر نشان از هر كه پرسي باز
بر نخواهد آمد آوايش
آن شب
هيچ كس از ره نمي آمد
تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود
كوه : سنگين ‚ سرگردان ‚ خونسرد
باد مي آمد ولي خاموش
ابر پر ميزد ولي آرام
ليك آن لحظه كه ناخنهاي دست آشناي راز
رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز
رعد غريد
كوه را لرزاند
برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه
پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند
امشب
باد وباران هر دو مي كوبند
باد خواهد بر كند از جاي سنگي را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد
هر دو مي كوشند
مي خروشند
ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجير پولادين
سالها آن را نفرسوده است
كوشش هر چيز بيهوده است
كوه اگر بر خويشتن پيچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند
و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك
يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت
در شبي تاريك

اهل كاشانم ازكتاب صداي پاي آب

اهل كاشانم روزگارم بد نيست تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي مادري دارم بهتراز برگ درخت دوستاني بهتر از آب روان و خدايي كه دراين نزديكي است لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند روي آگاهي آب روي قانون گياه من مسلمانم قبله ام يك گل سرخ جانمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف سنگ از پشت نمازم پيداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم پي قد قامت موج كعبه ام بر لب آب كعبه ام زير اقاقي هاست كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر حجرالاسود من روشني باغچه است اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود چه خيالي چه خيالي ... مي دانم پرده ام بي جان است خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است اهل كاشانم نسبم شايد برسد به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي پدرم پشت زمانها مرده است پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟ من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟ پدرم نقاشي مي كرد تار هم مي ساخت تار هم ميزد خط خوبي هم داشت باغ ما در طرف سايه دانايي بود باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود ميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خواب آب بي فلسفه مي خوردم توت بي دانش مي چيدم تا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت فكر بازي مي كرد زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود يك بغل آزادي بود زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر من به مهماني دنيا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ايوان چراغاني دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا تا ته كوچه شك تا هواي خنك استغنا تا شب خيس محبت رفتم من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق رفتم ‚ رفتم تا زن تا چراغ لذت تا سكوت خواهش تا صداي پر تنهايي چيزها ديدم در روي زمين كودكي ديدم ماه را بو مي كرد قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز بره اي را ديدم بادبادك مي خورد من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور كاغذي ديدم از جنس بهار موزه اي ديدم دور از سبزه مسجدي دور از آب سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال قاطري ديدم بارش انشا اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو من قطاري ديدم روشنايي مي برد من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي خاك از شيشه آن پيدا بود كاكل پوپك خال هاي پر پروانه عكس غوكي در حوض و عبور مگس از كوچه تنهايي خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد و بلوغ خورشيد و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت پله هاي كه به سردابه الكل مي رفت پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ و به ادراك رياضي حيات پله هايي كه به بام اشراق پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت مادرم آن پايين استكان ها را در خاطره شط مي شست شهر پيدا بود رويش هندسي سيمان ‚ آهن ‚ سنگ سقف بي كفتر صدها اتوبوس گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد بنددرختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابيدن گاري چي مردگاريچي در حسرت مرگ عشق پيدا بود موج پيدا بود برف پيدابود دوستي پيدا بود كلمه پيدا بود آب پيدا بود عكس اشيا در آب سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون سمت مرطوب حيات شرق اندوه نهاد بشري فصل ولگردي در كوچه زن بوي تنهايي در كوچه فصل دست تابستان يك بادبزن پيدا بود سفره دانه به گل سفر پيچك اين خانه به آن خانه سفر ماه به حوض فوران گل حسرت از خاك ريزش تاك جوان ازديوار بارش شبنم روي پل خواب پرش شادي از خندق مرگ گذر حادثه از پشت كلام جنگ يك روزنه با خواهش نور جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد جنگ تنهايي بايك آواز جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل جنگ خونين انار و دندان جنگ نازي ها با ساقه ناز جنگ طوطي و فصاحت با هم جنگ پيشاني با سردي مهر حمله كاشي مسجد به سجود حمله باد به معراج حباب صابون حمله لشكر پروانه به برنامه دفع آفات حمله دسته سنجاقك به صف كارگر لوله كشي حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي حمله واژه به فك شاعر فتح يك قرن به دست يك شعر فتح يك باغ به دست يك سار فتح يك كوچه به دست دو سلام فتح يك شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبي فتح يك عيد به دست دو عروسك يك توپ قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر قتل يك قصه سر كوچه خواب قتل يك غصه به دستور سرود قتل مهتاب به فرمان نئون قتل يك بيد به دست دولت قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ همه ي روي زمين پيدا بود نظم در كوچه يونان مي رفت جغد در باغ معلق مي خواند باد در گردنه خيبر بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود مردمان را ديدم شهر ها را ديدم دشت ها را كوهها را ديدم آب را ديدم خاك راديدم نور و ظلمت را ديدم و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت ديدم و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم اهل كاشانم اما شهر من كاشان نيست شهر من گم شده است من با تاب من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام من دراين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد و صداي سرفه روشني از پشت درخت عطسه آب از هر رخنه ي سنگ چك چك چلچله از سقف بهار و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي و صداي پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح من صداي قدم خواهش را مي شونم و صداي پاي قانوني خون را در رگ ضربان سحر چاه كبوترها تپش قلب شب آدينه جريان گل ميخك در فكر شيهه پاك حقيقت از دور من صداي وزش ماده را مي شنوم و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق و صداي باران را روي پلك تر عشق روي موسيقي غمناك بلوغ روي اواز انارستان ها و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب پاره پاره شدن كاغذ زيبايي پر و خالي شدن كاسه غربت از باد من به آغاز زمين نزديكم نبض گل ها را مي گيرم آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت روح من در جهت تازه اشيا جاري است روح من كم سال است روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد روح من بيكاراست قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ هر كجا برگي هست شور من مي شكفد بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تكثير من به سيبي خشنودم و به بوييدن يك بوته بابونه من به يك آينه يك بستگي پاك قناعت دارم من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي كند من صداي پر بلدرچين را مي شناسم رنگ هاي شكم هوبره را اثر پاي بز كوهي را خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد سار كي مي آيد كبك كي مي خواند باز كي مي ميرد ماه در خواب بيابان چيست مرگ در ساقه خواهش و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي زندگي رسم خوشايندي است زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پرشي دارد اندازه عشق زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود زندگي جذبه دستي است كه مي چيند زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است زندگي بعد درخت است به چشم حشره زندگي تجربه شب پره در تاريكي است زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست خبر رفتن موشك به فضا لمس تنهايي ماه فكر بوييدن گل در كره اي ديگر زندگي شستن يك بشقاب است زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است زندگي مجذور آينه است زندگي گل به توان ابديت زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست هر كجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فكر هوا عشق زيمن مال من است چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟ من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد واژه ها را بايد شست واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد چترها را بايد بست زير باران بايد رفت فكر را خاطره را زير باران بايد برد با همه مردم شهر زير باران بايد رفت دوست را زير باران بايد برد عشق را زير باران بايد جست زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازي كرد زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت زندگي تر شدن پي در پي زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است رخت ها را بكنيم آب در يك قدمي است روشني را بچشيم شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم روي قانون چمن پا نگذاريم در موستان گره ذايقه را باز كنيم و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد و نگوييم كه شب چيز بدي است و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ و بياريم سبد ببريم اين همه سرخ اين همه سبز صبح ها نان و پنيرك بخوريم و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها و نپرسيم كجاييم بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند پشت سرنيست فضايي زنده پشت سر مرغ نمي خواند پشت سر باد نمي آيد پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است پشت سر خستگي تاريخ است پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد لب دريا برويم تور در آب بيندازيم وبگيريم طراوت را از آب ريگي از روي زمين برداريم وزن بودن را احساس كنيم بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين مي رسد دست به سقف ملكوت ديده ام سهره بهتر مي خواند گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوترنيست مرگ وارونه يك زنجره نيست مرگ در ذهن اقاقي جاري است مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است مرگ گاهي ريحان مي چيند مرگ گاهي ودكا مي نوشد گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد و همه مي دانيم ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم پرده را برداريم بگذاريم كه احساس هوايي بخورد بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند بگذاريم غريزه پي بازي برود كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند چيز بنويسد به خيابان برود ساده باشيم ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت كار مانيست شناسايي راز گل سرخ كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم پشت دانايي اردو بزنيم دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم هيجان ها را پرواز دهيم روي ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم نام را باز ستانيم از ابر از چنار از پشه از تابستان روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم كاشان | قريه چنار | تابستان 1343

پيامي در راه از كتاب حجم سبز و

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

آب از كتاب حجم سبز

آب را گل نكنيم
در فرودست انگار كفتري مي خورد آب
يا كه در بشه اي دور سيره اي پر مي شويد
يا در آبادي كوزه اي پر مي گردد
آب را گل نكنيم
شايد اين آب روان مي رود پاي سپيداري تا فروشويد اندوه دلي
دست درويشي شايد نان خشكيده فرو برده در آب
رزن زيبايي آمده لب رود
آب را گل نكنيم
روي زيبا دوبرابر شده است
چه گوارا اين آب
چه زلال اين رود
مردم بالا دست چه صفايي دارند
چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شيرافشان باد
من نديدم دهشان
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست
ماهتاب آنجا مي كند روشن پهناي كلام
بي گمان در ده بالا دست چينه ها كوتاه است
مردمش مي دانند كه شقايق چه گلي است
بي گمان آنجا آبي آبي است
غنچه اي مي شكفد اهل ده باخبرند
چه دهي بايد باشد
كوچه باغش پر موسيقي باد
مردمان سر رود آب را مي فهمند
گل نكردنش ما نيز
آب را گل نكنيم

درگلستانه از كتاب حجم سبز

دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند

نشاني از كتاب حجم سبز

خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟

واحه اي در لحظه از كتاب حجم سبز

به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان چتر خواهش باز است
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي آييد
نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

پشت درياها از كتاب حجم سبز

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينهتالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله ابي حتي مشعلي را ننمود
دور بايد شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
قايقي بايد ساخت

نداي آغاز از كتاب حجم سبز

كفش هايم كو
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
بايد امشب بروم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
پاي كميابترين نارون روي زمين
فقه مي خواند
چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد : سهراب
كفش هايم كو؟

دوست

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و باتمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم
كه با چه قدر سبد
براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
راي خوردن يك سيب
چه قدر تنها مانديم

پيغام ماهي ها

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهيان مي گفتند
هيچ تقصير درختان نيست
ظهر دم كرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب
برق از پولك ما رفت كه رفت
ولي آن نور درشت
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغافل مي زد
چشم ما بود
روزني بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم




Hosted by www.Geocities.ws

1