پيام ماهشهر
شاملو
تبيان
آواي آزاد
فارسي شيرين
گسترش زبان
باغ شعر
كيفر
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندين حجره
در هرحجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يك تن،
زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه ئي كشته است .
از اين مردان، يكي،
در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را،
بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند كس،
در خلوت يك روز باران ريز،
بر راه ربا خواري نشسته اند
كساني، در سكوت كوچه،
از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني، نيم شب، در گورهاي تازه،
دندان طلاي مردگان را شكسته اند.
من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
*** در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و
در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند
مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند
مردني كه در رويايشان هر شب زني
در وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد
من اما در زنان چيزي نمي يابم -
گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل كهسار روياهاي خود،
جز انعكاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند
و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند،
شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است !
شعرِ ناتمام
سالام از سي رفت و، غلتکسان دَوَم
از سراشيبي کنون سوی عدم.
پيش ِ رو ميبينماش، مرموز و تار
بازواناش باز و جاناش بيقرار.
جان ز شوق ِ وصل ِ من ميلرزدش،
آبام و، او ميگدازد از عطش.
جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فروگيرد مرا، هم زآسمان.
آنک! آنک! با تن ِ پُردرد ِ خويش
چون زنیدر اشتياق ِ مرد ِ خويش.
ليک از او با من چه باشد کاستن؟
من کهام جز گور ِ سرگردان ِ من؟
من کهام جز باد و، خاري پيش ِ رو؟
من کهام جز خار و، باد از پُشت ِ او؟
من کهام جز وحشت و جراءت همه؟
من کهام جز خامُشي و همهمه؟
من کهام جز زشت و زيبا، خوب و بد؟
من کهام جز لحظههايي در ابد؟
من کهام جز راه و جز پا تواءمان؟
من کهام جز آب و آتش، جسم و جان؟
من کهام جز نرمي و سختي بههم؟
من کهام جز زندهگاني، جز عدم؟
من کهام جز پايداري، جز گريز؟
جز لبي خندان و چشمي اشکريز؟
□
اي دريغ از پاي بيپاپوش ِ من!
درد ِ بسيار و لب ِ خاموش ِ من!
شب سياه و سرد و، ناپيدا سحر
راه پيچاپيچ و، تنها رهگذر.
گُل مگر از شوره من ميخواستم؟
يا مگر آب از لجن ميخواستم؟
بار ِ خود برديم و بار ِ ديگران
کار ِ خود کرديم و کار ِ ديگران...
□
اي دريغ از آن صفاي کودنام
چشم ِ دد فانوس ِ چوپان ديدنم!
با تن ِ فرسوده، پاي ريشريش
خستهگان بردم بسي بر دوش ِ خويش.
گفتم اين نامردمان ِ سفلهزاد
لاجرم تنها نخواهندم نهاد،
ليک تا جاني به تن بشناختند
همچو مُردارم به راه انداختند...
اي دريغ آن خفّت از خود بردنام،
پيش ِ جان، از خجلت ِ تن مُردنام!
□
من سلام بيجوابي بودهام
طرح ِ وهماندود ِ خوابي بودهام.
زادهي پايان ِ روزم، زين سبب
راه ِ من يکسر گذشت از شهر ِ شب.
چون ره از آغاز ِ شب آغاز گشت
لاجرم راهام همه در شب گذشت.
۱۳۳۵
هواي تازه - پريا
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه توک روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمكزار مي بينن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!
خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!