پيام ماهشهر
شاملو
تبيان
آواي آزاد
فارسي شيرين
گسترش زبان
باغ شعر
منتخب رباعيات خيام
گر مي نخوري طعنه مزن مستانرا
بـنياد مکن تو حيله و دستانرا
تو غره بدان مشو که مي مينخوري
صد لقمه خوري که مي غلامست آنرا
***
در چشم محققان چه زيبا و چه زشت
منزلگه عاشقان چه دوزخ چه بهشت
پوشيدن بي دلان چه اطلس چه پلاس
زير سر عاشقان چه بالين و چه خشت
***
آن قصر که جمشيد در او جام گرفـت
آهو بـچـه کرد و شير آرام گرفـت
بـهرام کـه گور ميگرفتي همه عمر
ديدي کـه چگونه گور بهرام گرفـت
***
آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک نبردند به روز
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
***
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پــا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی
***
هنگام سپیده دم خـروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحـه گری
یعنی که نمودند در آیـینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
***
از رنـج کـشيدن آدمي حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بـماناد بـجاي
پيمانـه چو شد تهي دگر پر گردد
***
اين قافله عمر عجـب ميگذرد
درياب دمي کـه با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب ميگذرد
***
بر چرخ فلک هيچ کسي چير نشد
وز خوردن آدمي زمين سير نشد
مغرور بداني که نخوردهست ترا
تعجيل مکن هم بخورد دير نشد
***
قانع به يک استخوان چو کرکس بودن
بـه ز آن که طفيل خوان ناکس بودن
با نان جوين خويش حقا که به است
کالوده و پالوده هر خـس بودن
*****
قومي مـتـفـکرند اندر ره دين
قومي به گمان فـتاده در راه يقين
ميترسـم از آن که بانـگ آيد روزي
کاي بيخبران راه نه آنست و نه اين
****
تا راه قـلـندري نـپويي نـشود
رخـساره بـخون دل نشويي نشود
سودا چه پزي تا که چو دلسوختـگان
آزاد بـه ترک خود نـگويي نـشود
***
در دهر هر آن که نيم ناني دارد
از بـهر نشسـت آشياني دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسي
گو شاد بزي که خوش جهاني دارد
*****
گويند کسان بهشت با حور خوش اسـت
مـن ميگويم کـه آب انگور خوش اسـت
اين نـقد بگير و دست از آن نـسيه بدار
کاواز دهـل شنيدن از دور خوش اسـت
***
من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد يا دوزخ زشـت
جامي و بتي و بربطي بر لب کشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
***
مي خوردن و شاد بودن آيين منسـت
فارغ بودن ز کفر و دين دين منسـت
گفتم به عروس دهر کابين تو چيست
گـفـتا دل خرم تو کابين منسـت
***
نيکي و بدي که در نهاد بشر است
شادي و غمي که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عـقـل
چرخ از تو هزار بار بيچارهتر اسـت
***
چون در گذرم به باده شویید مرا
تلقين ز شراب ناب گویید مرا
خواهید به روز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جوييد مرا
*****
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خـاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب
***
گر آمدنـم بـخود بدي نامدمي
ور نيز شدن بمـن بدي کي شدمي
بـه زان نبدي که اندر اين دير خراب
نـه آمدمي نه شدمي نـه بدمي
***
گويند بهشت و حورعين خواهد بود
آنجا مي و شير و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق گزيديم چه باک
چون عاقبت کار چنين خواهد بود
***
اي چرخ فلـک خرابي از کينه تـسـت
بيدادگري شيوه ديرينـه تـسـت
اي خاک اگر سينـه تو بـشـکافـند
بـس گوهر قيمتي که در سينه تسـت
***
اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بـند سر زلف نـگاري بودهسـت
اين دستـه کـه بر گردن او ميبيني
دستيست که برگردن ياري بودهست
***
اين يکد و سه روز نوبت عمر گذشـت
چون آب بـجويبار و چون باد بدشـت
هرگز غـم دو روز مرا ياد نـگـشـت
روزيکـه نيامدهسـت و روزيکه گذشت
***
پيش از من و تو ليل و نـهاري بوده اسـت
گردنده فـلـک نيز بـکاري بوده اسـت
هرجا کـه قدم نـهي تو بر روي زمين
آن مردمـک چشـمنـگاري بوده اسـت
***
تا چـند زنـم بروي درياها خشـت
بيزار شدم ز بتپرستان کـنـشـت
خيام کـه گفـت دوزخي خواهد بود
کـه رفـت بدوزخ و که آمد ز بهشت
***
چون بلبل مست راه در بستان يافت
روي گل و جام باده را خندان يافـت
آمد بـه زبان حال در گوشم گفـت
درياب که عمر رفته را نتوان يافـت
***
چون چرخ بکام يک خردمند نگشت
خواهي تو فلک هفت شمر خواهي هشت
چون بايد مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
***
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست
نتوان به اميد شک همه عمر نشست
هان تا ننهيم جام مي از کف دست
در بي خبري مرد چه هشيار و چه مست
***
در خواب بدم مرا خردمـندي گـفـت
کز خواب کسي را گل شادي نشکفت
کاري چکـني که با اجل باشد جفـت
مي خور که بزير خاک ميبايد خـفـت
***
درياب که از روح جدا خواهي رفـت
در پرده اسرار فـنا خواهي رفـت
مي نوش نداني از کـجا آمدهاي
خوش باش نداني به کجا خواهي رفت
*********
در هر دشتي که لالهزاري بودهست
از سرخي خون شهرياري بودهسـت
هر شاخ بنفـشـه کز زمين ميرويد
خالي است که بر رخ نگاري بودهست
***
آنانکـه مـحيط فـضـل و آداب شدند
در جمـع کـمال شمع اصـحاب شدند
ره زين شـب تاريک نـبردند برون
گفتـند فـسانـهاي و در خواب شدند
***
آنها که کهن شدند و اينها که نوند
هر کس بمراد خويش يک تک بدوند
اين کهنه جهان بکس نماند باقي
رفـتـند و رويم ديگر آيند و روند
***
از آمدنم نـبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هيچ کسي نيز دو گوشم نشنود
کاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود
**********
دي کوزهگري بديدم اندر بازار
بر پاره گـلي لـگد هـمي زد بـسيار
و آن گـل بزبان حال با او ميگـفـت
مـن هـمـچو تو بودهام مرا نيکودار
***
گر باده خوري تو با خردمـندان خور
يا با صنمي لاله رخي خـندان خور
بسيار مخور و رد مکن فاش مساز
اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور
***
از جملـه رفـتـگان اين راه دراز
باز آمده کيسـت تا بـما گويد باز
پـس بر سر اين دو راهه آز و نياز
تا هيچ نماني کـه نـميآيي باز
***
من مي نه ز بهر تنگدستي نخورم
يا از غم رسوايي و مستي نخورم
من مي ز براي خوشدلي ميخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستي نخورم
***
هر يک چندي يکي برآيد که منم
با نعمت و با سيم و زر آيد که منم
چون کارک او نـظام گيرد روزي
ناگه اجل از کمين برآيد که منم
***
يک چند بکودکي باسـتاد شديم
يک چند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد
از خاک در آمديم و بر باد شديم
***
از دي که گذشت هيچ ازو ياد مکن
فردا که نيامده ست فرياد مکن
برنامده و گذشته بنياد مـکـن
حالي خوش باش و عمر بر باد مکن
***
می خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست
گفتم به عروس دهر کابين تو چیست
گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است
*****
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است
هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است
احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمی است
*********
برخيز و بيا بـتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کـنيم
زان پيش که کوزهها کنند از گـل ما
***
هر چند که رنگ و بوي زيباسـت مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معـلوم نـشد که در طربخانه خاک
نـقاش ازل بـهر چه آراسـت مرا
***
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريسـت
بي باده ارغوان نـميبايد زيسـت
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست
*****
اکـنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام مي چرا بيکار است
ميخور که زمانه دشمني غدار است
دريافـتـن روز چنين دشوار است
***
امروز ترا دسـترس فردا نيسـت
و انديشه فردات بجز سودا نيسـت
ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست
کاين باقي عمر را بـها پيدا نيسـت
***