موانع نظری پیشاروی جنبش طبقه ی كارگر در ایران
در بحث برسر موانع نظری پیشاروی جنبش طبقه ی كارگر ایران اول این توضیح ضروری است كه خودِ موانع ذهنی و نظری بنوعی بیان و بازتاب موانع عملی اند و این معضلی است مشترك در سطح جهانی كه در هر كشوری چون ایران ویژه گیهای خود را داردـ خودِ موضوع موانع عملی بحث مستقلی است كه بخشی به ساختار سرمایه داری در ایران و بخشی به سركوب عریان جنبش كارگری در طول تاریخ مربوط است.
اما موانع نظری را می توان در سه امر مهم خلاصه كرد: ١. در برداشت از ماهیت و مفهوم خودِ طبقه كارگر. ٢. در تحلیل از مبارزه ی این طبقه و ٣. در نگرش و برخورد به سازمانیابی طبقه ی كارگر.
اكنون بطور خلاصه به این معضلات می پردازم:
این اولین مانع نظری یعنی نفی قدرت طبقه ی كارگر ریشه در مانعی عینی دارد و آن اینكه طبقه حاكم با در دست داشتن كنترل بر روند تولید قادر است كه در مورد زندگی و سرنوشت فرودستان جامعه تصمیم بگیرد. این كنترل با داشتن مالكیت بر شرایط تولید ، از طریق اعمال قهر (ماشین دولتی) و به وسیله ی ایدئولوژی (مذهب ، خرافات ، فلسفه و علوم بورژوایی) اعمال می گردد. اما مالكیت ، قهر و ایدئولوژی به تنهائی نمی توانند تولید كنند. تمام ساختمان جامعه بر كار طبقه ی كارگر متكی است. این قدرت نهفته ی كارگران مولد حتی در ایران نیز از هر گروه اجتماعی دیگر تعیین كننده تر است؛ و خودِ نفی این قدرت یكی از وظایف مهم ایدئولوژی بورژوایی است.
نفی طبقه ی كارگر و قدرت وی به انحای مختلف انجام می گیرد: ادعا میشود كه تعداد طبقه كارگر مدام رو به كاهش دارد و كارگر به مفهوم سابق دیگر وجود ندارد و یا این كه طبقه ی كارگر دیگر نقش تاریخ ساز و انقلابی نداشته و یا این نقش را از دست داده است. (مثالش را در مكتب فرانكفورت مشاهده می كنیم).
در جنبش چپ ایران نیز این تفكر و توافق ضمنی وجود دارد كه ماركس خودِ طبقه كارگر و نقش تاریخی و انقلابی وی را از تكنیك و روش تولید ونه از روابط تولیدی اسستنتاج كرده است. بعد از 150 سال هنوز اغلب ماشینیسم و صنعت مترادف با سرمایه گرفته می شود. بدین ترتیب این تفكر طبقه كارگر را محدود به كارگران صنایع كارخانه ای می كند و از كاهش تعداد كارگران در كشورهای پیشرفته ی صنعتی و حتی تازه صنعتی شده سخن می گوید. در حالی گه برای مارکس اصل، روابط تولیدی بوده و طبقه ی كارگر از افرادی تشكیل شده است كه برای ادامه ی زندگی مجبور به فروش تنها كالای خود یعنی نیروی كارندـ
مساله ی دیگر ، بخصوص برای اقشار غیر كارگر این است كه طبقه كارگر در ذهن آنان به پدیده ای نامریی و یا به جزیی از اقشار متوسط جامعه تبدیل شده است (مثل كارگران بخش خدمات ، میكروالكترونیك و اینترنت و غیره)؛ و حتی تازه گیها كار به كار غیر مادی بدل میگردد و همه بنوعی كارگر تلقی می گردند (نظرات تونی نگری در كتاب Empire). اما این ایدئولوژی در میان كارگران نیز رواج دارد. و خود را بدین صورت نیز نشان می دهد كه بخشی از كارگران یا خود را و یا بخش دیگری از كارگران را كارگر به حساب نمی آورند.
اما شیوه ی تولید سرمایه داری نه تنها در غرب بلكه در ایران نیز پرولتاریای صنعتی 100 سال پیش را به توده ی عظیمی از مزدبگیران در بخش های مختلف تولید و گردش كالاها تبدیل كرده كه همه اسیر نوسانات انباشت سرمایه و بازار كارند. این توده ی عظیم مزدبگیران در ایران امروز بیش از 50 درصد (و در كشورهای پیشرفته ی صنعتی بیش از دوسوم) شاغلین را دربر می گیرند، كه در هر بخشی هم كه كار كنند، از صنعت گرفته تا معادن ، از كشاورزی گرفته تا گردش كالاها و خدمات، قدر مشتركشان تولید یا افزایش ارزش اضافی برای سرمایه است.
البته تغییر تكنیك تولید ، ورشكستگی و نابودی رشته هایی از تولید ، بیكاری ، افزایش نقش بخش دولتی در تولید ، ورود بیشتر زنان و كودكان ، سیال تر شدن ورود و خروج نیروی كار از مرزهای ملی ولذا افزایش كارگران مهاجر خود زمینه عینی رقابت و اختلاف میان كارگران را در همه جا از جمله در ایران به وجود آورده است. اما این اختلافات در میان بخش های مختلف طبقه ی كارگر كه اكثریت جامعه ی امروزین را تشكیل میدهند از تضاد منافع كارگران با اكثریت مردم غیر كارگر در قرن نوزدهم بمراتب كمتر است. و این بر خلاف تصور برخی نمی تواند در مقایسه ی امروز با اوایل قرن بیستم مانع عینی یا ذهنی جدی یا تازه ای پر سر راه جنبش طبقه ی كارگر باشد.
خودِ «اجتماعی شدن» تولید یعنی وابستگی متقابل كل توده ی تولیدكنندكان در جریان بیوقفه ی تولید چنان قدرتی به طبقه كارگر بخشیده كه به جرأت می توان گفت كه اختیار زندگی و مرگ جامعه در دست این طبقه است ـ وقتی مبارزه اوج میگیرد این قدرت نمایان میگردد؛ از ترس چنین قدرتی است كه همه ی دول چپ و دمكرات اعتصابات سیاسی و خارج از كنترلِ اتحادیه ها را ممنوع و حكومت های دیكتاتوری چون ایران اعتصاب را بكلی ممنوع نموده اندـ
در جریان مبارزه است كه طبقه كارگر به تعدد كمی و قدرت طبقاتی خود آگاهی می یابد. شاید بتوان ادعا كرد رشد آگاهی كارگران در ایران و گسترش فعالیت در رابطه با مسایل كارگری (كه این سمینار نمونه آن می پاشد) ریشه در مبارزه ی كارگران ایران در چند ساله اخیر دارد. فقط در سال گذشته ما شاهد 250 حركت، اعتصاب و مبارزه ی ثبت شده ی كارگری در ایران بوده ایم.
آگاهی طبقاتی یعنی درك از خود به عنوان طبقه ای در مقابل طبقات دارا به تمایز میان منافع خودِ طبقه و منافع طبقات دارا می رسد بی آنكه در ابتدا راه حلی انقلاپی برای رفع این تمایز بجوید . تنها زمانی كه هیچ راه حل و امید دیگری نمی ماند آگاهی طبقاتی به آگاهی طبقاتی انقلابی فرامیروید. همین راه حل های دیگر كه طبقه در درجه اول چاره ای جز دست یازیدن بدانها ندارد مبارزات روزمره اند برای شرایط قابل تحمل تری در چهارچوپ نظام سرمایه داری. طبیعی است كه كارگران كمونیست یعنی آنان كه به آگاهی طبقاتی انقلابی دست یافته اند بدین سبب از مبارزه روزمره پرهیز نمی كنند، اما مساله برای آنان برخلاف رفرمیست ها برسر این است كه چگونه مبارزه می شود و نه این كه برای چه مبارزه می شود.
اما در جنبش چپ و جنبش كارگری این تفكر وجود دارد كه مبارزه برای دستمزد و زمان كارِ كمتر مبارزاتی صنفی هستند؛ مبارزه ای صنفی در مقابل مبارزه ی سیاسی، كه باید بدان فراروید. اما مبارزه ای از این نوع نمی تواند مبارزه ای صنفی باشد، بدین دلیل ساده كه برای منافع صنف خاصی از كارگران یا اقشار دیگر(چون خیاطان و خبازان و غیره) صورت نمی گیرد، بلكه مبارزه ایست اجتماعی و طبقاتی كه در سطح شیوه ی تولیدِ سرمایه داری با سرمایه درگیر است. و بدین دلیل می تواند به مبارزه ی سیاسی بیانجامد و بدید ماركسی هم طبقه كارگر بدون آكت سیاسیِِِ بدست گرفتن قدرت امكان خودرهانی ندارد. اما این مبارزه بر اساس این زمینه ی طبقاتی و اجتماعی صورت می گیرد. در حالی كه جنبش ها و مبارزه ی اقشار دیگر در جامعه ی سرمایه داری، جنبش ها و مبارزاتی دمكراتیك وسیاسی اند: سیاسی به مفهوم شركت در قدرت سیاسی و یا تغییر اشكال دولت بدون تغییر شیوه ی تولید. بنابراین مبارزه ی طبقاتی كارگران مبارزه ایی برای دموكراسی نیست كه خود شكلی از اشكال دیگرِ حكومت سرمایه (مثل فاشیسم ، دیكتاتوری ، حكومت های سوسیالیسم واقعا موجود و غیره ) است ، بلكه خودِ آزادیها و حقوق دمكراتیك موجود در جامعه ی بورژوایی محصول جانبی مبارزه ی طبقاتی برای نابودی نظام سرمایه و نتیجه ی ِ عقب نشینی طبقه ی حاكم برای تداوم حیات سرمایه داری است. این را نه تنها تجربه ی مبارزه طبقه كارگر در سطح جهانی در 200 سال گذشته به ثبوت رسانده است بلكه می توان با مثالی از مساله «اعتصاب» و «حق اعتصاب» در ایران امروز توضیح داد. اعتصاب و «حق اعتصاب» دو پدیده ی كاملا متفاوت اند. كارگران در ایران اعتصای می كنند ولی حق اعتصای ندارند. خودِ اعتصابِ مستقل عملی است در برابر سرمایه، ولی حق اعتصاب خواستی است سیاسی و دمكراتیك كه می توانداعتصاب را آسان تر كند. سران خانه كارگر، شوراهای اسلامی و حزب اسلامی كار میبنند كه چه بخواهند وچه نخواهند كارگران اعتصاب می كنند واین عملا حقی شده است برای كارگران ـ مثلا سرحدی زاده میگوید: « اگر بخواهیم حق اعتصاب را از كارگران بگیریم آیا توان این كار را داریم ... ». مساله ی اینان برسر این است كه چگونه و با چه طرفندی با پذیرش این حق می شود بقول خودشان «از هرج و مرج و شورشهای خیابانی جلوگیری» و رژیم را در برابر اعتصاب های برانداز واكسینه كرد و حتی بقول یك حقوقدان و استاد دانشگاه، محمد شریف اصلا «موجبات منطقی ممانعت از بروز اعتصاب» را فراهم نمود.
اما در میان روشنفكران و جنبش چپِ ایران این دید حاكم است كه جز از رهگذر دمكراسی و یا حكومت دمكراتیك و جز از طریق مبارزه برای آزادیهای دمكراتیك و دموكراتیزاسیون نمیتوان په سوسیالیسم رسید. یا از نظام غیر سرمایه داری و ملوك الطوایفی در ایران صحبت میشود و جنبش ها و اقشار دیگر انقلابی تر ارزیابی می شوند ، یا ادعا می شود كه تنها بخشی از سرمایه (تجاری یا رانت خوار و غیره و غیره) در قدرت است و یا بورژوازی هنوز در قدرت سیاسی شركت ندارد. این تئوری ها عملا كارگران را فرا می خوانند كه از منافع خود چشم پوشیده و یا در قبال اختلافات این یا آن بخش از سرمایه در شرایطی وزن خود را پشت این یا آن سیاست اقتصادی معین بیندازند، و یا برای رهایی خود پشت این جریان یا آن حزب جمع گردند.
این دیدگاه در میان طبقه كارگر نیز كه نه تنها استثمار میشود بلكه همچون اقشار دیگر، تحت ستم سیاسی نیز قرار دارد زنده است و از طریق ایدئولوژی مدام بازتولید می شود. اما این مانع نظری كه از استقلال طبقاتی وی میكاهد در جریان زندگی و مبارزه وی با تناقض روبرو می شود. و مثلا در ایران امروز با این واقعیت روبرو میگردد كه سرمایه ی مدنی تر شدیدترین قوانین ضدكارگری به تصویب در می آورد و مدام توده های بیشتری از كارگران را از شمول قانون كار حاكم خارج كرده و دست بسته تحویل سرمایه های ریز و درشت میدهد.
سومین مانع نظری خود را در امر سازمانیابی نشان می دهد. و آن این كه آیا سازمانیابی واقعی طبقه ی كارگر محصول و بیان تشكیلاتی خود مبارزه طبقاتی وهمچنین نتیجه ی دانش و تجربه ی تاریخی كارگران است یا نهادسازی از بالاست كه مبین منافع طبقات دیگر، یا حاصل ذهن ، ایده ها و الگوبرداری از سنت های تاریخی می باشد .
زمانی كه مبارزه ی طبقاتی چه از جانب كارگران و چه از طرف فعالین جنبش كارگری و چه از سوی اقشار دیگر جامعه برسمیت شناخته نشود، به تشكل یابی طبقه نیز از زاویه ی دیگری نگریسته می شود: «سازماندهی» كارگران امر رهبران ، امر احزاب یا ارگانهای دیگر دولتی و غیر دولتی تلقی میگردد.
بر خلاف دید ماركس كه منشا آگاهی طبقاتی را موقعییت طبقاتی میدانست ، تفكر لنینی حاكم بر چپ، كارگران را فقط قادر به كسب آگاهی اتحادیه ای یا بقولی صنفی میداند؛ آگاهی ای كه در چهارچوب ایدئولوژی بورژوایی محصور می ماند. ولی برعكس روشنفكران طبقات دارا قادر به كسب تئوری سوسیالیستی اند و لذا كارگران باید در اتحادیه های صنفی متشكل و توسط حزب پیشاهنگ بسوی انقلاب پرولتری رهبری شوند. این نگرش حتی امر «ساختن» تشكل های كارگران «توسط» فعالین جنبش كارگری را ، چون كار معمارانی در ساختن یك ساختمان در ذهن تداعی می كند.
اما آن جا هم كه مبارزه ی طبقاتی كارگران برسمیت شناخته می شود و حتی در میان خود كارگران، سازمانیابی فقط محدود به شكل مشخصی از تشكل می گردد. مبارزه دیده می شود و تشكل های جوشیده از آن به هیچ گرفته می شوند، گویی بدون سازمان و كمیته ی اعتصاب می توان به اعتصاب دست زد ، و مثلا در ایران امروز این همه تظاهرات ، اعتصاب و تحصن راه انداخت. مثال مبارزه و سازمانیابی كارگران نفت در سال 1375 در این مورد تجربه ی بسیار آموزنده ایست. (نك به مصاحبه با یكی از كارگران دست اندكار این مبارزه در نشریه ی بژوهش كارگری شماره ی 5)
در این جا نظری گذرا به مساله اتحادیه ها به خصوص در غرب ضروری است. طبقه كارگر در تاریخ خود مبارزه سخت و حتی خونینی را پشت سر گذاشته كه اغلب اتحادیه ها در انتها یا در جریان این مبارزه بوجود آمده اند (مثال آ سی او در آمریكا) و بدین سبب است كه در اذهان كارگران الگوی این تشكل ها زنده اند. اما اتحادیه ها پدیده هایی تاریخی اند و نه ایستا؛ آنها در جریان رشد خود در نظام موجود تحلیل رفته اند. مثلا در انگلستان آنها از اول خود را محدود به قلمرو بازار كار كردند. در فرانسه خودِ تاریخ آناركو سندیكالیسم تاریخ تبدیل آن از جنبشی انقلابی به رفرمیستی بود. با شروع جنگ اول سِ ژِ تِ فرانسه هم مثل اتحادیه های آلمان و سایر كشورها تسلیم اهداف امبریالیستی بورژوازی خودی شدند. شاید تنها آناركوسندیكالیسم اسپانیائی (س ن ت) كه در شرایط غیرقانونی فعالیت می كرد تا زمان نابودیش در جنك داخلی تا حدودی به اهداف انقلابی وفادار ماند.
مشاهده امرِ تحلیل رفتن اتحادیه ها در نظام موجود برخی را وا میدارد تا به توسل به ماركس به دفاع از اتحادیه بپردازند. درست است كه ماركس از اتحادیه ها پشتیبانی می كرد و آنها را دژهای پرولتاریا می نامید، اما وی تاكید داشت كه اتحادیه ها باید برای رهایی كامل طبقه ی كاركر عمل كنند و آن ها بدون نبرد با خود نظام مزدی از هدف خود كاملا دور می شوند. اما این آرزو و تصور ماركس، یعنی نبرد با خودِ نظام مزدی به تحقق نپیوست. اتحادیه ها همانگونه كه روزا لوگزامبورك در اوایل قرن بیستم به جمعبندی از عملكرد آنها پرداخت، همچنان تشكیلاتی ماندند كه كاركردشان كنترل بازار كار و تنظیم قیمت نیروی كار بود.
بی سبب نبود كه كارگران، زمانی كه علیه نظام مزدی بپا خواستند، مثل آلمان 1918، در مقابل این اتحادیه ها و مثل روسیه ی 1905 و 1917، بدون این اتحادیه ها سازمان های دیگری چون شوراها و كمیته های كارخانه آفریدند. این شوراها در ایران نیز هرچند ضعیف بودند اما بدون وجود سندیكاها بوجود آمدند و پس از چندی سركوب شدند. آفرینش شوراها ثابت كرد كه طبقه كارگر برای انقلاب محتاج سازمانهای همه گیرِ از پیش بوجود آمده نیست. شوراها خود نقطه ی پایانی نهادند بر دو گانگی اتحادیه و حزب ، اقتصاد و سیاست.
هم اكنون نیز هر جا كه مبارزه شدت می گیرد كارگران از اتحادیه ها بیرون می زنند و با عمل مستقیم و با اعتصابات غیرقانونی خود مبارزه را به پیش می برند. (1968 فرانسه و آلمان؛ 1972 انگلستان و مبارزه ی چندسال پیش كارگران بارانداز لیورپول مثالهائی در این مورد هستند). بنا براین تقسیم اتحادیه ها به زرد و سرخ و به آنها كه با سرمایه همكاری میكنند و آنها كه نمیكنند، تاكنون مساله ای را حل نكرده است ـ سیر بوركراتیزه شدن سندیكاهای آلترناتیو در كره ی جنوبی و حتی سندیكاهای پایه در ایتالیا این امر را روشن می كندـ
و بی سبب نیست كه در درك اغلب كارگران كمونیست در جنبش كارگری ایران مضمون «تشكل های مستقل كارگری» چیزی متفاوت با درك از اتحادیه ها و سندیكاهای امروزین است.
اگر جمع بندی كنم آن چه سرمایه را وادار به عقب نشینی می كند، آن چه طبقه ی كارگر را به نیروی خود آگاه می سازد و راه وی را در كسب دانش و آگاهی طبقاتی انقلابی و بالاخره به سوی خودرهانی اش هموار می كند عمل مستقیم كارگری، استقلال و همبستگی طبقاتی و سازمانیابی جوشیده از مبارزه مستقلِ این طبقه است.
بهروز دانشور
از مجموعه ی سخنرانی های سمینار تورنتو : جنبش کارگری ایران ، موانع و چشم انداز ها , اول و دوم ژوئن ٢٠٠٢ .