بسم الله الرَّحمانِ الرَّحيم

 

شناخت عرفان و تصوف

 

1

مقدمه

 

2

تاريخ پيدايش عرفان و تصوف در جهان و اسلام

 

3

موضوع اصلي در عرفان و تصوف

 

4

اهل حق در ايران

 

5

نظر عرفان راجع به علم

 

6

طرح موضوع وصل شدن به خدا از جانب عرفا براي چه بوده است؟

 

7

كرامات و زهد (موهوم) عرفا

 

8

نتيجه

 

9

منابع

 

 

 


 

1- مقدمه :

تصوف 1  و عرفان به مانند بسياري از روشهاي انحرافي در مذاهب، پيوسته در جوامع بشري بوده و هست و هميشه از پيروان كثيري نيز برخوردار بوده است. علت تمايل اكثر انسانها به اينگونه مذاهب، در اصل رواج بي بند و باري و آزادي در هوسها بوده كه به اين منظور بانيان اين مذاهب تا توانسته‏اند دستورات شايسته الله براي انسان را از موضوع اصلي آن خارج نموده‏اند. با اين وجود هر كدام خود را پيرو راستين الهي مي دانند، اما آثار و عملكردشان خلاف آنرا اثبات مي كند.

موضوع اصلي تمام اديان الهي شناخت فلسفة خلقت انسان از آغاز تا حال و از حال به انتها كه به تقديرالله برنامه ريزي شده است مي باشد كه نتيجة كار براي همگان در آخرت معلوم خواهد شد. بر اين تقدير، هر كس آزاد است در آزمايشگاه دنيا هر مسيري را كه مي پسندد بپيمايد، منتهي بايد بداند كه در دنيا هر مسيري را برگزيند در آخرت دقيقاً حاصل آنرا برداشت خواهد كرد، بطوريكه در آخرت و در محكمة عدل الهي ذره المثقال به حساب خواهد آمد و در آنجا حكم فقط حكم الله خواهد بود كه بر اساس آن گروهي به سراي دانايان يعني بهشت خواهند رفت و كثيري وارد دوزخ سراي جاهلان و ستمكاران خواهند شد، و بديهي است كه در آنجا هيچكس نمي تواند حكم خالق جهان را در رابطه با انسانها عوض نمايد.

مع الوصف تمام اديان باطل مهمترين انحرافي را كه در دينهاي الله ايجاد كرده‏اند موهوم بافيهائي براي ايجاد شك در وقوع آخرت در دل طالبان ستم است. يعني اعتقاد راستين به آخرت را كج نموده و نهايتا مطالب موهومي را جايگزين آن كرده‏اند. از آن جمله است ، اعتقاد به شفاعتهاي خيالي بعضي از مقدسين به نفع گناهكاران در آخرت بجاي الله 2  بطوريكه حكم الله را به حكم بهتري تغيير مي دهند، و يا نفي بهشت و دوزخ با عنوان كردن اينكه اگر اطاعت براي بدست آوردن بهشت باشد تجارت است واگر براي حذر از دوزخ باشد از ترس است،كه هيچكدام ارزشي ندارد، و بايد فقط خود الله را خواست و لا غير. امروزه مي بينيم كه بسياري از عرفا چون مولوي، حافظ، غزالي و غيره چنان شهرت يافته‏اند كه حتي بسياري از بزرگان براي اثبات سخن ديني يا غير ديني خويش به سخنان و اشعار آنان مرجع مي دهند، گوئي وحي منزل است. از آنجا كه بسياري از دل خوش شدگان، به تمامي اشعار و سخنان و آثار ايشان آگاهي ندارند و بجاي حرفهاي مستدل آنان به شهرتشان مجذوب شده‏اند لازم بود براي صاحبان خرد نوعي روشنگري دقيق‏تري حاصل شود تا در ظلمت قدم برندارند و براي شناخت راه الله بجاي مراجعه به كلام خود الله آثار اين گروه را امام راه خود قرار ندهند. پس هدف اين مقاله گلچيني از آثار اين گروه براي چنين روشنگري بوده است.

با توجه به اين مقدمه شمه‏اي از روش عرفان را بيان مي كنيم.

 


 

2- تاريخ پيدايش عرفان و تصوف :

تعريف عرفان : عرفان به معناي شناخت و معرفت است. و بطور خاص شناخت حقيقت اديان يا جهان هستي و نهايتا خالق هستي مي باشد. اما اين كار حاصل نمي آيد مگر به  تلاش و تعقل و دانش و نيز مدد جستن از راهنمائيهاي صحيح الله، و اين دقيقا همان چيزهائي است كه عرفان بر ضد آن تبليغ مي كند كه بجاي تعقل و دانش ، راه دل و بجاي تلاش، عزلت نشيني و بجاي استفاده از شناخت تقديرهاي معرفي شده از جانب خود الله، تبعيت از خيالها و منيتهاي اشخاص را جانشين كرده‏اند، و آنوقت آنرا به نام زيباي عرفان آراسته‏اند. براستي چه مي توان گفت؟ بنابراين اين مقاله نفي معرفت جهان هستي را نمي كند بلكه بديهاي گروه‏هائي كه به غلط بر آنان نام عُرَفا گذاشته‏اند را ياد مي كند.

 

- زمان پيدايش عرفان و تصوف :  عرفان و تصوف تاريخ بخصوصي ندارد، و فقط مي توان گفت هر گاه پيامبري از جانب الله براي هدايت مردم آمد و هدايتهاي الله را بگوش مردم رساند و مأموريتش به اتمام رسيد و وفات يافت بعداز گذشت نسلي انسانهاي هوسباز ستمكاري  كه به دنبال يك دستآويزي براي اجراي نقشه‏هاي پليد خود مي گشتند موقعيت را غنيمت شمرده و خود را به لباس آن دين در مي آوردند و خود را دوستدار آن پيامبر و راهش معرفي مي نمودند و رفته رفته آن پيامبر را با اوصافي غلو آميز بي اندازه بزرگ مي نمودند و برايش سنبلي و يا گنبد و بارگاهي پر زرق و برق  مزين به طلا و جواهرات و سنگهاي قيمتي مي ساختند و در ضمن شروع مي كردند به جعل نمودن روايات دروغ از قول آن پيامبر در جهت اهداف ستمكارانة خودشان كه از جملة آنان عرفا مي باشند.

 

- تلمود در يهود :  قديمي ترين انحرافي كه صحبت از پيمودن مراحلي را براي رسيدن به مرحلة اشراق و الهام و وحي كرده ، كتاب تلمود در دين يهود است 3  . يك نظريه كه مورد توجه و تأئيد فيلسوفان يهود در دورانهاي بعدي قرار گرفته و حاكي از اين است كه نبوت هديه‏اي نيست كه از طرف خداوند بطور دلخواه به عده‏اي از اشخاص عطا شود. بلكه حد اعلاي يك آمادگي و تجهيز عقلاني و فكري استثنائي است كه انسان مي تواند به آن نايل گردد. مراحل مختلفي كه منجر به كسب مقام نبوت شود، به قرار زير است:

1- زيركي و چابكي  2- پاكي  3- پرهيزكاري  4- تواضع و فروتني  5- نداشتن تكبر   6- دوري از خشم.

 

- مهاويره در هندوستان : دومين روش انحرافي، منسوب به مهاويره (ناتاپوته واردمنه) در هندوستان است كه مربوط به 599 ق.م مي شود كه راجع به او نوشته‏اند سلطان زاده بود، اما از كاخ خارج شد و برهنه سر به صحرا و دهات مركزي هند گذاشت و راه رياضت را پيش گرفت. در زمستان لباس به تن نمي كرد در تابستان در زير تيغ آفتاب مي نشست، اصلا نمي خوابيد، هيچوقت با آب خود رانمي شست، هرگز دهان و دندان خود را نمي شست، هرگز با كسي حرف نمي زد، حتي جواب سلام كسي را نمي داد، هيچگونه طعام خام نمي خورد در هنگام راه رفتن جلوي پاي خود را جارو مي كرد تا مبادا حشرات ريز زير پايش تباه شوند. سرانجام بعداز 12 سال به طليعة وصال رسيد و به نيروانه واصل گرديد 4 .

 

- روش منسوب به بودا در هندوستان : سومين روش انحرافي منسوب به بودا (تولد در 560 ق.م، وفات 480 ق.م) در هندوستان است كه راجع به او نوشته‏اند: گوتم شاكيه موني (بودا) در ميان يك خانوادة كشاتريا 5  در حدود نيمة سدة ششم پيش از ميلاد در شهر كاپيلا و شتو واقع در شمال بنارس به دنيا آمد. او نيز سلطان زاده بود كه در سن 29 سالگي تصميم گرفت خانه و زن و فرزند را رها كند و به جنگلها برود و رياضت بكشد، او هفت سال رياضت شاق كشيد كه ناگاه در زير درخت علم رمز نجات را يافت و بودا (روشن) شد و از اين وقت گوتم (بودا) لقب گرفت، و به اشراق 6  كامل رسيد و دانست كه ديگر براي او تجديد حيات و تولد ثانوي معني ندارد، چون وصل به نيروانه شده است. و نهايتا در سن 80 سالگي در 480 ق.م در گذشت 7 .

 

 

- پولس : چهارمين روش انحرافي منسوب به پولس است، كه از قول خودش در كتاب اعمال رسولان چنين نوشته است 8  : من مردي يهودي هستم متولد طرسوس قيليقيه………. در سفري كه به سمت دمشق مي رفتم در بين راه قريب به ظهر ناگاه نوري عظيم از آسمان گرد من درخشيد. پس به زمين افتادم هاتفي را شنيدم كه به من مي گفت اي شاؤل اي شاؤل چرا بر من جفا مي كني. (اسم او اول شاؤل بوده است كه بعداز رسيدن به اشراق موهوم، ملقب به پولس شده است) من جواب دادم خداوندا تو كيستي؟ او مرا گفت من آن عيسي ناصري هستم كه تو بر وي جفا مي كني…… گفتم خداوندا (اولين بار پولس به عيسي نام خدا گذاشت) چه كنم؟ خداوند مرا گفت برخاسته به دمشق برو كه در آنجا تو را مطلع خواهند كرد از آنچه برايت مقرر است كه بكني. پس چون از سطوت آن نور نابينا گشتم رفقايم دست مرا گرفته به دمشق رساندند و……

 

- گنوسيها و ماركيونيها : بعداز پولس در حدود سال 150 ميلادي دو فرقة گنوسي و ماركيوني از دين مسيحيت منشعب شدند. گنوسيها روح را اساسا از جسم جدا دانستند و گفتند عالم ماده آن قدر پليد و ناپاك است كه شأن خداوند عالم نيست چنين مخلوق ناپسندي بوجود آورد. عيسي كه موجودي الاهي و جاويد بود، قبل از پيدايش جهان در ميان گروهي از مجردات ازلي مركب از دو جنس اناث و ذكور زندگاني مي كرد. در آن وقت ذات مقدس باري تعالي از اين دنياي مادة پر از شرور بكلي دور بود. ولي در درجة پائينتر ، قواي روحاني ازلي داشتند كه از آن جمله است قوة خالق زمين يعني (يهو) و او روحي سفلي بود كه تودة عالم ماده را خلق كرد، كه سخنان او در يهوديان بسيار اثر كرد ، در نظر ايشان ماري كه در جنت عدن آدم و حوا را از شجرة معرفت يعني «گنوس» رهبري كرد وجودي خير و مفيد بوده و نبايد آنرا از عناصر خبيث شرير به شمار آورد. زيرا به نوبت خود سعي بسيار كرد تا والدين بني آدم را از ضلالتي كه يهو (خداوند) نصيب ايشان كرده بود نجات بخشد. عاقبت چون عيساي رئوف و مهربان يعني آن موجود ازلي علوي مشاهده نمود كه در زمين فساد و گمراهي به حد كمال رسيده است. نقابي از جسم و پيكر انساني بر خود آراست (در حاليكه گوشت و استخوان او حقيقي نبود و بشريت او بكلي مجازي و ظاهري بود) پس به روي زمين آمد و بني آدم را كه با مادة پليد و چركين اجسام در تنازع بودند تعليم داد كه بوسيلة رياضت و زهد بدن را مهار كرده براي فكر و ضمير ، حكمت و خرد جاويدي حاصل كنند. و از بند زنجير عالم ماده خود را آزاد سازند و از شرور گوشت و استخوان خلاصي يافته و موجودي علوي و مجرد گرديده، به نعمت بقا و ابديت نايل شوند 9 .

فرقة ماركيوني هم مطالبي شبيه به مطالب فوق دارد و ماحصل سخنشان اين است كه آدميزاد در زنجير اسارت جسم كه خداي تورات «يهو» بر وجود او نهاده است باقي بود تا آنكه عيسي ظاهر شد و انسان از آن پس مي بايد به ياري خداي رحيم و متعال كه معبود عيسي است خود را از حبس تن آزاد سازد و بوسيلة رهبانيت و عزلت و تجرد و بالاخره ترك و گذشتن از عالم جسماني سعي كنند در دنيا و عقبي در ملكوت خداي نيكي و خير داخل شوند 10 .

در قرنهاي بعدي در مسيحيت باز هم افرادي پيدا شدند كه روشهاي رياضت كشيدن را مُد كردند و گفتند از اين طريق مي شود به اشراق رسيد. كه از آن جمله‏اند : آنتنيوي قديس در 250 ميلادي و پاخوميوس قديس در 315 ميلادي و آگوستينوس قديس در 358 ميلادي و باسيل قديس در 360 ميلادي و بنديكت قديس در 480 ميلادي و كركوري كبير در 540 ميلادي 11

 

- تصوف در اسلام : اما تصوف در اسلام از زمان بني اميه آغاز شد به اين ترتيب كه خالد بن يزيد بر اثر مصاحبت با راهبي موسوم به مريانوس به او علاقه پيدا كرده بود به همين خاطر بعضي از كتب و رسائل يوناني به عربي ترجمه شد و به اين وسيله مسلمين فهميدند كه يونان دانشمنداني بزرگ و كتب علمي گرانبهائي داشته‏اند اما آشنائي كامل آنان با يونان و بزرگان علمي و علوم آن سامان از نيمه دوم قرن دوم هجري شروع شد و به دنبال آن كم كم به علوم ايراني و هندي و سرياني كه به عربي ترجمه شد آگاهي يافتند 12 . از جمله كسانيكه مي شود از آنها به عنوان بنيانگذار تصوف در اسلام نام برد، رابعة عدويه اولين زن صوفي در اسلام است (تولد 132 هجري) 13  سلطان بايزيد بسطامي (متولد 157 هجري) 14  و حسين منطور حلاج (متولد در قرن سوم كه در سال 301 يا 307 هجري به فرمان حامد بن عباس وزير مقتدر بالله اعدام شد) 15  است كه گفته: اصل، وحدت خداوند است، و خلقت انسانها موهوم است ، و هر گاه انساني توانست بعداز طي نمودن مراحلي به الله برسد و در او محو گردد (فناي في الله) مراد حاصل شده است. و براي اينكار بايد تن خود و هستي خود را از طريق رياضت نابود كند و از حجابهاي هزارگانه بگذرد تا در خداوند محو شود و به اشراق برسد 16  . و به دنبال آن در زمانهاي بعدي افرادي چون عبدالقادر جيلاني، ابراهيم ادهم، مولوي، حافظ شيرازي، عطار نيشابوري، محمد غزالي، شيخ محمود شبستري، ابوالحسن خرقاني، روزبهان، نجم الدين رازي، هجويري، حسن بصري، احمد جامي، و اشخاص فراوان ديگر كه هر كدام در اين مسير شطحياتي بر موهومات قبل تا به امروز افزودند.

 


 

3- موضوع اصلي در عرفان و تصوف :

 موضوع اصلي در عرفان وتصوف همانطور كه در بخش 2 بطور خلاصه ذكر شد ، يكي شدن انسان با خداوند و خدا شدن است. يعني هر گاه انساني بتواند مراحلي را طي نمايد و يابه عبارتي از حجابهاي گوناگوني كه بين او و خداوند است بگذرد به خداوند مي رسد و در او محو مي شود، كه البته بعضي از فرق تصوف، اين موضوع را در لفافه گفته‏اند و يا موضوع را در حد اشراق كافي دانسته‏اند، و بعضي بسيار آشكار و شديد آنرا بيان داشته‏اند. چنانكه  گفته شد در آغاز موضوع رسيدن به اشراق مطرح بود و در دورانهاي بعد علاوه بر رسيدن به اشراق، موضوع وصل شدن به خدا بدان اضافه شد و از پي آن محو شدن در خدا به اوج خود رسيد.

 

- مذهب جينيزم : در اين رابطه ابتدا مذهب جينيزم كه بنيان گذارش مهاويره بوده است را مورد بررسي قرار مي دهيم. در اين مذهب گفته شده است كه اگر نيرگرانته (يعني سالك طريقت) بخواهد به مكشه (يعني سعادت و وصال به اعلا عليين) برسد و از رنج كرمه (تناسخ روح بطور مكرر در بدن حيواناتي مختلف و تولدهاي مكرر) راحت شود بايد حتما متمسك به رياضت شود و علاوه بر آن از غضب ، حرص، خوف، فرح، دروغ، لذات شهواني جنسي، علاقه به اشياء، قتل، ايذاي تمام موجودات زنده، دزدي، فتنه دوري كند تا بعداز انجام دادن اين مراحل وصل به اعلاء عليين كه ارواح پاك خدايان آنجاست، شود و روحش كه از قبل مربوط به آن عالم بوده به همانجا برود و از رنج مكرر كرمه و زندگي مادي راحت شود كه در غير اين صورت و طي ننمودن مراحل،  قانون كرمه و سنساره (يعني تولد ثانوي) شامل حالش مي شود و مرتب متولد مي شود و مي ميرد و روحش در بدن حيواني حلول خواهد كرد كه اين عين رنج و بدبختي است 17 .

 

- مذهب بوديزم : در مذهب بوديزم، سالك بايد ده قانون اخلاقي را رعايت نمايد تا به نور معرفت، آسايش و اشراق و بالاخره به نيروانه (كل خلقت، خداوند ، و يا خاموشي ابدي) برسد و در آن محو شود. آن ده قانون اخلاقي عبارتند از : 1- اجتناب از بيجان كردن جانوران 2- احتراز از تصرف در مالي كه به شخص عطا نشده است. 3- پرهيز از بي عصمتي و ناپاكدامني 4- احتراز از مكر و فريب  5- خودداري از پرخوري و شكم پروري، خاصه به هنگام بعداز ظهر  6- خودداري از مستي و شرابخواري  7- چشم پوشيدن از تماشاي رقص و آواز طربناك و تماشاي لهو و لعب   8- اجتناب از استعمال زيورها و عطريات و آرايشها  9- نخفتن در بسترهاي نرم   10 - احتراز از قبول زر و سيم.     اگر كسي اين ده قانون اخلاقي را بطور جدي عمل كند قطعا از رنج و الم و از تولد كه رنج است و از تحول حيات كه رنج است و مرگ كه رنج است ، و از آرزو به تجديد حيات ثانوي كه رنج است، رها خواهد شد و به نيروانه (خاموشي و بي مرگي) خواهد پيوست و ديگر حيات مجدد نخواهد داشت و به اين وسيله است كه از اين دنياي مادي پر از رنج و بدبختي خارج و به جهان روحاني داخل خواهد شد 18 .

 

- رهبانيت در مسيحيت : همانطور كه گفته شد در مسيحيت موضوع رهبانيت و انزوا و رياضت و ترك دنيا بعداز گنوسيها و ماركيونيها شدت بيشتري گرفت بطوريكه در 270 ميلادي آنتنيوي قديس تارك دنيا شد و رياضت كشيد و در حدود 315 ميلادي پاخوميوس نخستين صومعه را بنياد نهاد كه راهبان در آن جمع مي شدند و زندگي اشتراكي توام با رياضت داشتند و در سال 360 ميلادي باسيل قديس همين روش را ادامه داد. اين راهبان از پاكيزگي بيزار بودند و شپش را مرواريد خدا مي ناميدند و نشانة تقدس مي پنداشتند. قديسان از زن و مرد مي باليدند به اين كه جز به هنگام گذشتن از رودخانه آب به پايشان نرسيده است.   در سال 480 ميلادي همين روش اما با شدتي بيشتر توسط بنديكت قديس در غرب ادامه يافت. گويند او در 20 سالگي از تفريحات موجود در روم گريخت و به غاري پناه برد و بعداز چند سال رياضت در 520 ميلادي دير معروف مونته كاسينو را ساخت  و در سال 543 ميلادي مرد. او رياضتهاي سخت مي كشيد، غذا بسيار اندك مي خورد ، لباس به تن نمي كرد، و با تن برهنه خود را روي خارها مي انداخت و روي خارها مي غلطيد كه به همين  خاطر تنش پيوسته پر جراحت بود و همة اين رياضتهاي او براي رسيدن به اشراق بود. كه همين روش در نسلهاي بعدي نيز ادامه پيدا كرد 19 .

 

 

- همانطور كه گفته شد در دين اسلام هم كسانيكه علاقه به راه انحرافي تصوف پيدا كردند، روشي را برگزيدند كه شبيه روش گروه‏هاي فوق الذكر بود مضافا به اينكه بر موهومات آن افزودند ، و ما براي روشن شدن موضوع، نظرات چند نفر از بزرگان تصوف و عرفان را در ذيل بيان مي كنيم:

 

ابراهيم ادهم : داستاني را كه براي ابراهيم ادهم نوشته‏اند شبيه داستان بودا و مهاويره در هندوستان است. گويند او شاهزاده‏اي در بلخ بود (110 هجري تولد و 166 هجري وفاتش بود 20 ) كه از كاخ خارج شد و به جنگلها پناه برد و ساعتها به خود انديشيد و رياضت مي كشيد و در شهرهاي مختلف مي گشت و كارهاي مختلف هم انجام مي داد. از جمله درودگري مزدوري كارگِل و باغباني.

او مي گويد براي رسيدن به جايگاه نيكان بايد در نعمت را بست و در سختي را گشاد و در عِزّ را بست و در ذِلّ را گشود ، در توانگري را بست و در درويشي را گشود، در سيري را بست و در گرسنگي را گشود و در خواب را بست و در بيداري را گشود، در اميد را بست و در منتظر بودن مرگ را گشود. گويند: روزي ناگهان در شكارگاه سلطنتي سروشي تمام اركان وجودش را به لرزه درآورد شتابان و گريان به دنبال سروش غيبي رفت، و به همين علت راه تصوف و رياضت را برگزيد 21

 

-   رابعة عدويه : اولين زن صوفي در اسلام : اين زن در شهر بصره زندگي مي كرد. او را در كودكي در بازار برده فروشان فروختند. رابعه در خانه اربابش به نيايش و فراگرفتن قرآن و نوشتن و دانش زمان ادامه داد. و نيمه‏هاي شب به راز و نياز با خدا مي پرداخت وقتي اربابش از نبوغش آگاه شد وي را به آموختن تشويق كرد و وقتي به سن رشد رسيد آزادش كرد. رابعه نخستين عارفه‏اي است كه با شور و شوق باطني، مداح عشق و محبت است. عشق آتشين به خالق كائنات. شعرهاي او به عربي سروده شده است. يك بيت برگردانده به فارسي چنين است:

 

                               دل سرا پردة محبت اوست      ديده، آئينه دار طلعت اوست 22

 

رابعه در قرن دوم هجري مكتب ويژه‏اي در سير و سلوك پايه گذاري كرده است. او در طلب حق (در واقع در طلب باطل) و سلوك الي الله (الي الشيطان) راز و نياز عارفانه را انتخاب كرد. در اين مسير چنان اعتقاد راسخي داشت كه به تمام كسانيكه به وي پيشنهاد ازداوج مي دادند با بي اعتنائي پاسخ منفي مي داد. شيوة سير و سلوك عاشقانه‏اش با انتقادها، دشنامها و مخالفتهاي جدي برخي روبرو گرديد. رابعه بدون توجه به مخالفتها در كلبه‏اش به الهامات صوفيانه سرگرم بود . دلش جز مهر خداوند به چيز ديگر نمي انديشيد گوئي از لذتهاي روحاني (شيطاني) و الهامات سيراب مي گرديد و احساس مي كرد كه به عرش با شكوه عشق و صفا عروج كرده است. نهايتا در سال 135 هجري درگذشت. گويند روزي جماعتي از صاحب دلان ديدند كه رابعه به دستي مشعل فروزان و به دستي كوزة آب گرفته و شتابان مي دويد، سؤال كردند : رابعه به اين شتاب كجا مي روي؟ گفت: مي روم آتش در بهشت زنم و آب در دوزخ بريزم تا اين هر دو حجاب رهروان، از ميانه برخيزند و مقصد معين شود و بندگان حق، خدا را بي غرض رجاء و علت خوف ، خدمت و عبادت كنند «يعني بدون طمع پاداش و ترس از مجازات» چه اگر رجاي جنت و خوف جحيم نبودي يكي حق را نپرستيدي و مطاوعت ننمودي! 23  (با اين سخنان در واقع توهين به الله شده است چرا كه خداوند نعوذ بالله ندانسته، بهشت و دوزخ را ايجاد كرده و صوفيان در اين مورد دانش و تجربه بيشتري داشته‏اند) از سخنان رابعه است كه مي گفت محبت خالق چنان بر اندامم غلبه كرده كه دوستي و دشمني ديگري را در آن راه نيست… پيكر من با مهمانان خويش مهربان است ولي محبوب دل من مهمان روح من است 24

 

- سلطان بايزيد بسطامي : در اين باره چنين مي گويد : « براي وصل شدن به خدا و يكي  شدن با او» اول بايد دنيا را سه طلاقه كرد كه من اين كار را كردم 25  ( و بعداز 20 يا 30 سال رياضت) بانگ بر نفسم زدم و به او گفتم اي جايگاه هر بدي، زن كه حيض شود به سه روز پاك مي شود و حداكثرش ده روز است، تو اي نفس، بيست يا سي سال است كه پاك نشده‏اي ، بعدا كي پاك شوي؟ سي سال خدا را مي طلبيدم ، چون نگاه كردم او طالب بود و من مطلوب (و به راه رسيدن به خدا و يافتن او ادامه دادم) چون به وحدانيت رسيدم ، و آن اول لحظه بود كه به توحيد نگريستم، سالها در آن وادي به قدم افهام دويدم تا مرغي شدم، چشم او از يگانگي، پرواز هميشگي در هوا چگونه مي پريدم، چون از مخلوقات غايب گشتم، گفتم، به خالق رسيدم، پس سر از وادي ربوبيت برآوردم. كاسه‏اي بياشاميدم كه هرگز تا ابد از تشنگي ذكر او سيراب نشدم . پس سي هزار سال در فضاي وحدانيت او پريدم و سي هزار سال ديگر در الوهيت پريدم و سي هزار سال ديگر در فردانيت. چون نود هزار سال به سر آمد، بايزيد را ديدم و من هر چه ديدم همه من بودم. پس چهار هزار باديه بريدم و به نهايت رسيدم. چون نگه كردم، خود را در بدايت انبياء ديدم . پس گفتم الهي ! هر چه ديدم ، همه من بودم، با مني من مرا به تو راه است و از خودي خود مراگذر نيست 26  (بايزيد بسيار متكبر با تمام بي مقداري و پستي خود را الله مي داند و با اينكه عمري كوتاه داشته در خيال موهوم خود تصور كرده 90 هزار سال به دنبال الله گشته تا او را پيدا كرده و فهميده كسي را كه به دنبالش بوده، خودش بوده است، زهي سفاهت)

 

- حسين منصور حلاج : خلاصة آئين منصور حلاج از اين قرار است:    1- روح الهي وقتي با روح حيواني اَنيس و همدم مي گردد كه به غير مادي و جاوداني محدود مي شود. 2- هوش انساني به هيچ نوع تصوري و يا استدلالي نمي تواند طريقي جز خدا را در فكر مجسم كند و يا حقيقت او را بيان دارد و يا مورد مقايسه قرار دهد.   3- وحدت با خدا تنها از راه تسليم به رنج و درد امكان پذير مي گردد.   4- ممكن است اعمال پرهيزكارانه جاي عبادت را بگيرد 27     

حسين منصور حلاج معتقد است كه بين خداوند و انسان ، بدن انسان مانع و حجاب است و لذا براي وصل به خداوند بايد رياضت كشيد و هستي خود را به باد داد تا وصل به  خدا شوي و با او يكي گردي و چنين سرائيده است:

 

طالب هر دو جهان ره نبرد سوي دوست

 

راه گدا پيشگان در حرم شاه نيست 28

ما سر كوي فنا خواهيم و ملك نيستي

 

اهل دل را ميل خاطر سوي مال و جاه نيست

بگذر از خويش و درآ در راه عشق او حسين

 

خودپرستان را قبولي چون در آن درگاه نيست 29

دنيي و عقبي حجاب دوستند

 

هر دو عالم دست از آن خواهم فشاند 30

اندر فناي كلي ديدم بقاي سرمد

 

وز عين بي نشاني دريافتم نشانش

جرم و فضولي من از حد گذشت ليكن

 

دارم اميد رحمت از فضل بيكرانش 31

اگر مشاهده خواهي زخويشتن بگذر

 

كه غير هستي تو در ميانه نيست حجاب

 

 

نهايتا حلاج اعلام مي كند كه به خداوند رسيده و در او فاني و با او يكي شده است.

 

ما انانيت زدار نيستي آويخته

 

تا بگويندي انا الحق منصور بود

جان ما آئينه حق گشت و از ما شد پديد

 

آنچنان گنجي كه در كنج ازل مستور بود.

بود در طور فنا مست تجليها حسين

 

پيش از آندم كه حكايت كليم و طور بود 32

چنان بجان من آميخت دوست از سر لطف

 

كه نيست فرق زجان عزيز من تا دوست.

بدان مقام رسيد اتحاد من با او

 

كه باز مي نشناسم كه اين منم يا دوست 33

 

-   غوث الاعظم يا همان عبدالقادر جيلاني: در قرن پنجم و ششم هجري مي زيست اهل صومعه سراي رشت بود. تا 18 سالگي در ايران بود و بعد به بغداد رفت. شيخ عبدالقادر نيز به زعم خود بعداز طي مراحلي به خداوند رسيد و در او محو شد. چنانكه گويند او به كمك تزكية روح و كوشش و تلاش و رياضت راهي، يا روزنه‏اي در درونش ايجاد شد و با جهش‏هاي عرفاني رازها يكي بعداز ديگري از برابرش برداشته شد چنانچه مي سرايد و به خداوند مي گويد:

بي حجابانه درآ از در كاشانة ما

 

كه كسي نيست بجز ورد تو در خانة ما

شكر لله كه نمرديم و رسيديم به دوست

 

آفرين باد بر اين همت مردانة ما 34

 

و در شعر زير عبدالقادر خود را خدا دانسته است:

والي عالم مرا كرده خداي

 

بر همه اقطاب و جمله اولياي

حكم من جاري است اندر كائنات

 

در همه احوال اي فرخ صفات 35

 

عبدالقادر گويد: 25 سال در بيابانها رياضت كشيديم و تا چهل سال به وضوي عشاء، نماز بامداد خواندم و پانزده سال بعداز نماز عشاء روي يك پا ايستادم و ختم قرآن كردم. و روزة چهل روزه مي گرفتم بعداز چهل روز، افطار به برگ درختان كردم 36  (شايد عبدالقادر گيلاني معده‏اي داشته كه داراي ميكرو ارگانيزمي شبيه علفخواران در آن وجود داشته كه با خوردن برگ درختان متابوليسم بدنش تأمين مي شده؟!!!) عبدالقادر در هنگام مرگ به فرزندش گفت: من به ظاهر با شمايم و در باطن با غير شما. ميان من و شما و ديگران فاصله از زمين تا آسمان است . مرا با كسي و كسي را با من مقايسه نكنيد و نيز گفت: من نه به ملك و نه به ملك الموت اعتنا نمي كنم اي ملك الموت از نزد من كنار رو، كسي غير از تو امور مرا تعهد كرده است . در اين حال صيحه‏اي كشيد و در شامگاه آن روز مرد 37 .

 

- شيخ فريد الدين محمد عطار نيشابوري: عطار در قرن ششم هجري زندگي مي كرد او نيز مي گويد براي وصل شدن به خداوند و با او يكي شدن بايد رياضتهاي سخت كشيد و اين موضوع را تحت داستان سيمرغ به شعر درآورده است و گفته است كه مرغان زيادي جمع شدند و به دنبال سيمرغ روان شدند (يعني افراد زيادي تصميم گرفتند كه بروند و خداوند را پيدا كنند و وصل به او شوند و خود نيز خدا گردند، اما چون همه لياقت اين وصل را نداشتند فقط عدة كمي توانستند از مراحل مشكل رياضتها و مشقات بگذرند و به خدا برسند و خدا شوند كه البته اينگونه افراد همان مرشدهاي قوم هستند كه چون توانستند از اين مراحل بگذرند بايد بر خيل عظيمي از مريدانشان فرمانروا باشند و بر تمامي هستي آنها حق دخل و تصرف داشته باشند.) كه در ميان راه بسياري از آنان يا پر و بالشان معيوب شد و يا خسته شدند و از ادامة راه بازماندند و فقط سي مرغ از اين خيل عظيم توانستند بر سر منزل مقصود برسند و چون آنجا رسيدند آينه‏اي را مشاهده كردند كه سي مرغ در آن ديده مي شد. چون خوب دقت كردند خود را در آن آينه ديدند و فهميدند آن سيمرغي كه به دنبالش بودند خودشان هستند. (شبيه موضوع بايزيد كه 90 هزار سال به دنبال خدا مي گشت كه نهايتا خود را پيدا كرد.)

ز آن همه مرغ اندكي آنجا رسيد

 

از هزاران كس يكي آنجا رسيد

بعدا آن مرغان آينه‏اي ديدند و خود را در آن مشاهده كردند.

هم ز عكس روي سي مرغ جهان

 

چهره سيمرغ ديدند آن زمان

چون نگه كردند اين سي مرغ زود

 

بي شك اين سي مرغ، آن سيمرغ بود

در تحير جمله سرگردان شدند

 

مي ندانستند اين يا آن شدند

چون سوي سيمرغ كردندي نگاه

 

بود خود سي مرغ در آن جايگاه

ور نظر در هر دو كردندي بهم

 

هر دو يك سيمرغ بودي بيش و كم

بود اين يك، آن و آن يك، اين

 

در همه عالم كسي نشنود اين

پس سيمرغ به سي مرغ گفت وارد ما شويد تا باهم يكي شويم

محو ما گرديد در صد عِزّ و ناز

 

تا بما، در، خويش را يابيد باز

زانكه اسرار بقا بعدالفناء

 

آن شناسد كو بود آنرا سزا

نيست شو تا هستيت از وي رسد

 

تا تو هستي هست در تو كي رسد 38

عطار مي گويد بين الله و بندگان 70 هزار حجاب هست 39

 

- مولوي «جلال الدين محمد بلخي» : تولد مولانا شهر بلخ بود و در ششم ربيع الاول سال 604 هجري قمري به دنيا آمد. بعدها به روم شرقي رفت و در شهر قونيه ساكن شد. مولوي هم اعتقاد بر اين دارد كه انسانها از اصل خود كه خداوند است جدا شده‏اند و براي اينكه بتوانند مجددا به اصل خود كه همان خداوند است برگردند و خود نيز خدا شوند بايد مراحلي را طي كنند به مانند طي كردن مراحل قطرة آب تا رسيدن به اصل خود كه درياست. و چنين سروده است:

همچو قطره خايف از باد و ز خاك

 

كه فنا گردد بدين هر دو هلاك

چون به اصل خود كه دريا بود جست

 

از تف خورشيد و باد و خاك رست

ظاهرش گم گشت در دريا و ليك

 

ذات او معصوم و پا برجا  و نيك

هين بده اي قطره خود را بي ندم 40

 

تا بيابي دربهاي قطره يم

هين بده اي قطره خود را اين شرف

 

در كف دريا شو ايمن از تلف

خود كرا آيد چنين دولت به دست

 

قطره ر‏ا بحري تقاضا گر شدست

الله الله زود بفروش و بخر

 

قطرة بحر پر گوهر ببر

الله الله هيچ تأخيري مكن

 

كه زبحر لطف آمد اين سخن 41

كآنچ اصل اصل عشقست و ولاست 42

 

آن نكردي اينچ كردي فرعهاست

گفتش آن عاشق بگو كآن اصل چيست

 

گفت اصلش مردنست و نيستي است

تو همه كردي نمردي زندة

 

هين بمير ار يار جان بازندة

ارجعي بشنو و نور آفتاب

 

سوي اصل خويش باز آمد شتاب 43

 

و در شعري ديگر چنين سروده است :

متحد بوديم و يك جوهر همه

 

بي سر و بي پا بديم آن سر همه

چون به صورت آمد آن نور سره

 

شد عدد چون سايه‏هاي كنگره

كنگره ويران كنيد از منجنيق

 

تا رود فرق از ميان اين فريق 44

 

مولوي در شعري ديگر مي گويد كه سالكي در ابتداي راه بود و در خداوند را زد و خداوند گفت : كيستي ؟ گفت منم ، خداوند گفت : چون هنوز خامي و آنطور كه بايد مرا بشناسي نشناخته‏اي در را باز نمي كنم، پس برگرد . و او برگشت و رفت و سالها طي طريق كرد تا فهميد خود او خداست و لذا بعدا آمد و در زد . خداوند گفت كيستي ؟ گفت : توئي آنگاه در را گشود.

آن يكي آمد در ياري بزد

 

گفت يارش كيستي اي معتمد

گفت من، گفتش برو هنگام نيست

 

بر چنين خواني مقام خام نيست

خام را جز آتش هجر و فراق

 

كي پزد كي وارهاند از نفاق

رفت آن مسكين و سالي در سفر

 

در فراق دوست سوزيد از شرر

پخته شد آن سوخته پس بازگشت

 

باز گِرد خانة انباز 45  گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب

 

تا بنجهد بي ادب لفظي ز لب

بانك زد يارش كه بر در كيست آن

 

گفت بر در هم توئي اي دلستان

گفت اكنون چون مني اي من درآ

 

نيست گنجائي دو من را در سرا 46

 

-   شمس تبريزي : شمس الدين تبريزي اهل تبريز بود و مريد شيخ ابوبكر تبريزي سله باف بود. او در مناجات خود مي گفت خداوندا مي خواهم كه از محبوبان مستور خود يكي را به من بنمائي. الهام آمد كه به اقليم روم رو، تا به مقصود و مطلوب حقيقي رسي پس به روم رفت و در شهر قونيه به حضور مولانا جلال الدين بلخي مشرف شد و او را در حالي ديد كه سوار بر استري بود. در اولين ديدار از مولوي سؤالي كرد. و گفت اي صراف عالم و نقود معاني و عالم اسماء، بگو كه حضرت محمد رسول الله بزرگ بود يا بايزيد؟ فرمود كه ني ني، محمد مصطفي سرور  و سالار جميع انبياء و اولياء است و بزرگواري از آن اوست. شمس تبريزي گفت: پس چه معني است كه حضرت مصطفي: «سبحانك ما عرفناك حق معرفتك» مي فرمايد و بايزيد: «سبحاني ما اعظم شأني و انا سلطان السلاطين» مي گويد؟ همانا كه مولانا از استر فرود آمده از هيبت آن سؤال نعره‏اي زد و بيهوش شد. تا يك ساعت بيهوش بود و مردم جمع شدند و هنگامه‏اي بپا خواست و چون به هوش آمد، دست شمس تبريزي را گرفت و پياده به مدرسه خود آورد. و تا چهل روز با او در يك حجره بود و به احدي راه ندادند 47 . مولوي در ديوان شمس چنين سروده است:

 

 

 

 

شاه ما از جمله شاهان پيش بود و بيش بود

 

زانك شاهنشاه ما هم شاه و هم درويش بود.

شاه ما از پرده بر جان چو خود را جلوه كرد

 

جان ما بي خويش شد زيرا كه شه بي خويش بود

شاه ما از جان ما هم دور و هم نزديك بود

 

جان ما با شاه ما نزديك و دور انديش بود

صاف او بي درد بود و راحتش بي درد بود

 

گلشن بي خار بود و نوش او بي نيش بود

يك صفت از لطف شه آنجا كه پرده برگرفت

 

آب و آتش صلح كرد و گرگ داية ميش بود

نيست مي گفتيم اندر هست گفت آري بيا

 

هست شد عالم از و موقوف يك آريش بود 48

 

در شعري ديگر خطاب به خداوند مي گويد:

چه شود گر من و تو بي من تو جمع شويم

 

فرد باشيم و يكي كوري چشم ثنوي 49

زين پس من و دلشكستگي بر در او

 

چون دوست دل شكسته مي دارد دوست

بيرون ز تن و جان و روان درويش است

 

برتر ز زمين و آسمان درويش است

مقصود خدا نبود بس خلق جهان

 

مقصود خدا از اينجهان درويش است

در معرفتش همينقدر مي دانم

 

ما ساية اوئيم و جهان ساية ماست

جان و دل و تن حجاب ره بود كنون

 

تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت 50

 

مولوي در شعر بالا خود را فنا في الله دانسته است و در شعر پائين به ستايش شمس پرداخته است:

شمس تبريزي ايستاده مست در دستش كمان

 

تير زهر آلود را بر جان احمق مي زند

كيست آنكس كو چنين مردي كند اندر جهان

 

شمس تبريزي كه ماه بدر را شق مي زند

هر كه نام شمس تبريزي شنيد و سجده كرد

 

روح او مقبول حضرت شد انا الحق مي زند 51

 

- خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي: حافظ در قرن هشتم هجري قمري زندگي مي كرد. او هم معتقد بود كه براي رسيدن به خداوند حجابهائي وجود دارد كه رهرو بايد آن حجابها را كنار بزند تا به اشراق و وصل به خدا برسد. منتها موضوع را خيلي واضح نگفته است و بيشتر در لفافه سخن گفته است. توجه كنيد:

بيا كه هاتف 52  ميخانه دوش با من گفت

 

كه در مقام رضا باش و ز قضا مگريز

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست

 

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز 53

 

حافظ در شعر بالا هم صحبت هاتف (الهام از غيب يا اشراق) كرده و هم حجاب تن و در شعري ديگر مي سرايد:

سالها دل طلب جام جم 54  از ما مي كرد

 

و آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است

 

طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد

مشكل خويش بر پير مغان 55  بردم دوش

 

كو بتأئيد نظر حل معما مي كرد

گفتم اين جام جهان بين بتو كي داد حكيم

 

گفت آنروز كه اين گنبد مينا مي كرد

گفت آن يار كزو گشت سردار بلند

 

جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست

 

گفت حافظ گله‏اي از دل شيدا مي كرد. 56

 

و در شعر ديگري مي گويد:

هر نكته‏اي كه گفتم در وصف آن شمايل

 

هر كو شنيد گفتا لله درّ قائل

تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول

 

آخر بسوخت جانم در كسب اين فضائل

حلاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد

 

از شافعي نپرسند امثال اين مسائل

گفتم كه كي بخشي بر جان ناتوانم

 

گفت آن زمان كه نبود جان در ميانه حائل

در عين گوشه گيري بودم چو چشم مستت

 

و اكنون شدم به مستان چون ابروي تو مايل

اي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخمست

 

يا رب ببينم آنرا در گردنت حمائل 57

حافظ خود را خيلي بزرگ تصور كرده كه مي خواهد دست به گردن خداوند بيندازد!!

 

- شيخ محمود شبستري: شيخ محمود از عرفاي قرن نهم هجري است. او نيز به مانند ساير عرفا معتقد به رياضت سخت و طي كردن مراحلي براي وصل شدن به خداوند است. او اذعان مي كند كه اين مراحل را طي كرده است و وصل به خدا شده و خدا گشته است. و با گستاخي بسيار زياد خود را خدا مي داند و تمام صفات الله را به خود نسبت داده است . توجه كنيد:

جزءها را رويها سوي كل است

 

بلبلان را عشق بازي با گلست

آنچه از دريا به دريا مي رود

 

از همانجا كه آمد آنجا مي رود 58

پس در آن مستي ز هستي فاني مطلق شدم

 

سِرّ عالم زان فنا شد كشف بر من مو بمو

چون بقا ديدم اسيري زان فناي سرمدي

 

بودم آن ياري كه مي جستم مدامش كو بكو 59

در هر تجلي زجمالش شوم فنا

 

كلي حجاب هستي خود راز هم درم

از خلعت مني چو مرا يار عور ساخت

 

آنگه لباس هستي خود كرد در برم

ديدم كه هر چه هست منم نيست هيچ غير

 

هر ذره گشته پردة بر روي انورم 60

 

در شعر پائين شيخ محمود تمام صفات الله را بخود نسبت داده است:

وحدت منم كثرت منم صورت منم

 

هم نور و هم ظلمت منم پنهان و هم پيدا منم

اول منم آخر منم باطن منم ظاهر منم

 

غايب منم حاضر منم يكتاي بي همتا منم

علوي منم سفلي منم دنيي منم عقبي منم

 

حجت منم دعوي منم عين همه اشياء منم 61

 

اين متكبرين گستاخ كه خود را وابسته به قرآن مجيد معرفي كرده‏اند آيا در قرآن نديده‏اند كه خداوند مي فرمايد: (هيچ چيزي بمانند او «الله» نمي باشد 62 ) و نيز مي فرمايد «اگر تمام درختان زمين تبديل به قلم شوند و اقيانوسها هفت برابر گردند و تبديل به جوهر شوند و آنقدر بنويسند كه آن جوهر تمام شود با اين وجود كلمات الله (عملكردها و تقديرهاي او در خلقت) تمام نخواهد شد 63 » با اين وجود اين بي مقداران خود را شبيه الله و يا خود الله معرفي كرده‏اند و اين در حالي است كه اگر به يكي از آنها بگويند فلان حيوان شبيه تو شده ناراحت مي شود و خود را از حيوان برتر مي داند اما از اين سخنان پوچي كه آسمانها از شدت زشتي آن مي خواهند پاره پاره شوند احساس ناراحتي نمي كنند . (قرآن مي فرمايد: (مشركان) گفتند آن رحمان براي خود فرزند گرفته به يقين چيز زشتي را آورديد. آسمانها از آن سخن نزديك است پاره پاره شوند و زمين شكافته گردد. و كوهها بيفتند و منهدم شوند 64 ) اين موضوع  راجع به اين است كه مسيحيان عيسي را پسر خدا معرفي كرده بودند و خداوند آية بالا را در آن رابطه بيان فرمود.

 


 

بخش 4 : اهل حق در ايران

تاريخ پيدايش اهل حق هم به دوران بعداز اسلام مي رسد كه در واقع اين مذهب نيز خود را منشعب شده از شريعت اسلام مي داند كه راهي به عنوان «عرفان» از آن جدا شده است. عرفاي اين مذهب مي گويند آنچه از كتب آسماني دلالت لفظي بر ظاهر امر نمايد آنرا شريعت خوانند و آنچه را دلالت معنوي بر باطن امر و كشف حقايق دارد عرفان دانند 65 . اما آنچه از آثار اين مذهب به دست مي آيد اين است كه پايه و اساس منسجمي ندارد و تا توانسته است از هر ديني و مذهبي موهومترين مطالب را جمع آوري كرده و آنرا اساس كار خود قرار داده است. اين گروه معتقدند انسان از مبدا اعلي ايجاد شده وبعد به همانجا باز مي گردد «كل شئ يرجع الي اصله» وجود از واجب الوجود بود چون ترشح فيض فياضت او بود بوجود آمديم بعد بر مي گرديم به آنجا كه اين وجودها را از آنجا آورد و اسمش را كمال مي گذاريم. اين مقام بالاتر از بهشت و تمام نعمات است 66 . نيز معتقد است كه انسان بعداز طي نمودن مراحلي در 50 هزار سال به مرحلة كمال مي رسد يعني اينكه در خدا محو مي شود، و خدا مي گردد 67 . و نيز اعتقاد دارند كه خداوند به نامهاي مختلف مي آيد از جمله به نام «علي» 68 . و نيز اعتقاد دارند كه علي خداست و تحت داستان اسراء پيامبر اسلام به كرة آخرت و سدره المتنهي گفته‏اند پيامبر اسلام وقتي از سدره الامنتهي بازگشت علي به نزدش آمد و از آنچه به او در اين رفت و بازگشت گذشته بود خبر داد و نيز نيمة ديگر سيبي را كه پيامبر در آخرت خورده بود به او داد. لذا پيامبر اسلام فهميد كه علي همان خداوند است پس محمد از علي طلب مغفرت كرد و بعدا دختر خود فاطمه را به ازدواج خداوند «علي» درآورد. علي به محمد گفت اكنون كه فهميدي من خدا هستم اين را بر كسي فاش مكن.

به اين شعر شيطاني توجه كنيد:

چو احمد ز افلاك آمد بزير

 

به خدمتش آمد هماندم امير

علي گفت با احمد مصطفي

 

قبول باد معراجت اندر سماء

ز پس آن حكايت از سر و پا

 

چه آورد تنسوق از بهر ما

هر آنچه به احمد گذشته به راه

 

بيان كرد آن مظهر كبريا

دگر نيمة سيب با آن نگين

 

بدادي به آن سيد المرسلين

دگر احمد آن قطرة آن طعام

 

بديدي به پشت يد آن امام

هماندم محمد شد با بصير

 

شد آگاه از ذات شاه كبير

هماندم محمد ببردش نماز

 

سپردي سرش را به آن بي نياز

بگفتا ابا مظهر كردگار

 

زمن هر چه بوده گنه عفو دار

از آن پس به الطاف آن ذوالجلال

 

محمد شدي در جهان نيك حال

بجز احمد و آن غلامان راد

 

نبودش خبر كس ز آن اوستاد

كه آن قوم فاني طلب زان ورود

 

نبردند پي از سر آن ودود

محمد از آن گشت حاجت قبول

 

كه بسپرد سر را به زوج بتول

گرفتي چنان دامن او بصدق

 

به اوصاف او اول آمد بنطق

بگفتا علي اول و آخر است

 

خداوند در باطن و ظاهر است

جز حيدر نباشد به من كس خدا

 

كه ديدم همه اوست در دو سرا

علي گفت با احمد اين نيكرو

 

نكن كشف بر كس تو سر مگو

نهان كن تو اسرار حق زين سكون

 

كه تا در حقيقت شوي رهنمون 69

 

اين فرقه به مانند بودائيان معتقد به تناسخ هستند. و مي گويند روح آدم خوب در بدن شخص ثروتمند حلول مي كند و روح آدم بد در بدن شخص فقير تا به اين وسيله مجازات شود اما هر گاه اين حلول به هزار و يكمين بار برسد به جامه بقا و ابديت حلول خواهد كرد و راحت خواهد شد 70  در اين مذهب، هر كودكي بايد در زمان مناسب به نزد پير يا مرشد سر بسپارد. براي اين كار بايد يك جوز (يك نوع ميوة معطر) يك شاخه نبات يك متر پارچة سفيد يك قرباني، دو مثقال نقره يا معادل آن پول، يك عدد سكة محمدي، يك چاقو، همراه خود به نزد پير يا مرشد بياورد. مرشد با اجراي مراسمي او را جزء سر سپردگان محسوب مي دارد 71  نماز اسلامي را كاري عبث و بيهوده مي دانند و مي گويند واجب نيست و آنرا نمي خوانند 72  در سال سه روز روزه مي گيرند و سبيلهاي بلند مي گذارند و مي گويند حضرت علي گفته سبيلهاي خود را نزنيد تا در جنگ، دشمن از شما بترسد 73

 

 


 

بخش 5- نظر عرفان راجع به علم و عقل:

تمام عرفا از علم و دانش به بدي ياد كرده‏اند و بجاي آن صحبت از عشق كرده‏اند. با توضيحاتي كه راجع به عشق داده‏اند و اوصافي را كه راجع به عاشق ذكر كرده‏اند، دقيقا در ذهن هر شنوندة عاقلي، اعمال و رفتار يك ديوانة تمام عياري تداعي مي شود. البته بعضي از عرفا اذعان به ديوانگي كرده‏اند كه در ذيل به آن اشاره خواهد شد.

خداوند در قرآن مجيد همه جا صحبت از تعقل و تفكر و تدبر كرده است. مي فرمايد: آيات مرا فقط صاحبان خرد مي فهمند و دانشمندان حقيقي از قوانين مجازاتي من مي ترسند و يقينا كسانيكه مطالب هدايتي مرا مي فهمند و به دستورات آن عمل مي كنند با كسانيكه نمي فهمند يكسان نمي باشند. با اين وجود عرفا تعقل و علم را بكنار زده و از عشقي جنون آور صحبت مي كنند كه انسان را از راه مستقيم الله خارج و به راههائي سر در گم مي برد كه براي سالكانش چيزي جز سرگرداني و بدبختي به ارمغان نمي آورد. به چند نمونه از آيات قرآن مجيد در اين رابطه توجه كنيد:

بقره : كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ {242}   -  انعام : وَلَلدَّارُ الآخِرَةُ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ {32}  - يوسف : إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ {2}  -        بقره : كَذَلِكَ يُبيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ {219}  -  محمد : أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا {24} -   ص : كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ {29}  -  بقره : وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ يَا أُوْلِي الأَلْبَابِ {197}  -  آل عمران : إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ {28}   -  فاطر : إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ {190}  - 

زمر : قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ {9}

 

و اما عرفا مي گويند :

- حسين منصور حلاج : راجع به علم و عقل چنين سروده است:

عمر من در كار علم و عقل ضايع گشته بود

 

آمدم تا عذر خواهم ساعتي از كار خود

بيگانگي گزيده‏ام از عقل خويشتن

 

تا گشته است جان و دلم آشناي دوست 74

 

 

- مولوي مي گويد:

پاي استدلاليان چوبين بود

 

پاي چوبين سخت بي تمكين بود 75

كهنه و پير شدي زين خرد پير گريز

 

تا بهار تو نمايد گل و گلزار نوي 76

 

 

 

 

- عبدالقادر جيلاني:

در ديده روي ساقي و بر دست جام مي

 

باري بگو كه گوش به عاقل چرا كنيم؟ 77

 

- حافظ گويد:

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست

 

رهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش 78

 

- شيخ محمود شبستري :

آنكه با عقل طلب كرد همه عمر نيافت

 

و آنكه بي خويش در آمد بيكي لمحه رسيد 79

گفتي كه به علم و عقل جويم

 

بي ديده كسي ترا چه گويم

عقل از سر اين سخن چنان دور

 

كآن ذره ز آفتاب پر نور 80

 

اعتراف به ديوانگي توسط محمود شبستري:

هشيار و مستم چيستم مجنون عشق كيستم

 

نه هستم و نه نيستم هذا جنون العاشقين

تا روي ساقي ديده‏ام جام فنا نوشيده‏ام

 

سرمستم و شوريده‏ام هذا جنون العاشقين

مخمور چشم ساقيم مست از مي اطلاقيم

 

گه فاني و گه باقيم هذا جنون العاشقين

گه خوب خوبم گاه زشت گه كعبه و گاهي كنشت

 

گه دوزخ و گاهي بهشت هذا جنون العاشقين

گه رند و گاهي زاهدم گه مست و گاهي عابدم

 

گاهي بتان را ساجدم هذا جنون العاشقين 81

 

به قول قرآن مجيد اينگونه افراد، «في كل واد يهيمون» هستند يعني در راههاي مختلف سرگردانند.

 

- سعدي گويد:

ره عقل جز پيچ در پيچ نيست

 

بر عارفان جز خدا هيچ نيست 82

 

- امام محمد غزالي گويد:

از اين جمله كه رفت شرف گوهر دل آدمي معلوم شد ، و راه صوفيان معلوم گشت كه چيست و همانا كه شنيده باشي از صوفيان كه گويند: «علم حجاب است از اين راه» و انكار كرده باشي اين سخن را انكار مكن كه اين حق است چون محسوسات و هر علم كه از راه محسوسات حاصل شود، چون بدان مشغول و مستغرق باشي، از اين محجوب باشي 83

 


 

بخش 6 - طرح موضوع «وصل شدن به خدا» از جانب عُرَفا براي چيست؟

با توجه به مطالبي كه در بندهاي پنج گانه گفته شد مسلما منظور اصلي نخبگان عرفان و تصوف از ايجاد اين انحرافات رواج بي بند و باري و نفي آخرتي بوده است كه تمام پيامبران الله براي ابلاغ آن از جانب الله مأمور شده‏اند. لذا به شكلهاي مختلف در خراب كردن آخرت و بهشت و دوزخ كوشيده‏‏اند و اظهار داشته‏اند كه اگر اطاعت خداوند براي بدست آوردن بهشت باشد تجارت است و اگر براي دوري از دوزخ باشد ترس است. از خدا بايد فقط خود او را خواست. براي تأئيد مطالب پوچشان از قول حضرت علي دروغ بزرگي را جعل كرده‏اند و گفته‏اند  حضرت علي چنين گفته است : «الهي ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا في جنتك بل وجدتك اهلا للعباده فعبدتك 84 » يعني «خدايا من به خاطر ترس از آتشت و به اميد بهشت تو ، تو را بندگي نمي كنم بلكه تو را شايسته براي عبادت يافتم پس به آن سبب تو را عبادت مي نمايم» و اين در حالي است كه حتي لفظ تجارت در اين مورد در قرآن مجيد آمده است:

«اي كسانيكه ايمان آورده‏ايد آيا مي خواهيد شما را بر تجارتي كه شما را از عذابي دردناك نجات مي دهد راهنمائي كنم؟ (آن تجارت اين است كه) به الله و رسولش ايمان آوريد و در راه الله با مالهايتان و جانهايتان جهاد كنيد. اگر بدانيد اين براي شما بهتر است 85 »

و نيز الله مي فرمايد :

«به يقين كسانيكه كتاب الله را مي خوانند و آن نماز مقرره را بپا مي دارند و از آنچه ما روزيشان كرديم در راه الله در حال پنهان و آشكار خرج مي كنند، اميد به تجارتي دارند كه هرگز تباه نمي شود 86 »

با توجه به آيات ذكر شده بسيار روشن است كه سخن عرفا صرفا بهانه است و اين سخنان را از آنرو گفته‏اند كه مي خواستند به اين وسيله از تسليم شدن در مقابل دستورات ديني الله سرباز زنند. براي روشن شدن اين موضوع به شمه‏اي از آثار عرفا در اين زمينه اشاره مي كنيم:

 

- بايزيد بسطامي : وقتي روحم در ملكوت بگذشت بهشت و دوزخ را بدو نمودند به هيچ التفات ننمود 87 .  به عطاي دنيوي آزموده شدم ، از آن كناره گرفتم. سپس عطاياي اخروي را به من نمودند، نفس من بدان ميل كرد.پس مرا از آن آگاهي دادند كه خدعه است پس آنرا نخواستم 88 .    اگر خداوند روز قيامت مرا براي همة خلايق شفيع گرداند، در نظر من عظمت ندارد، زيرا فقط براي مشت گلي شفيع گردانيده است 89 .

بايزيد نماز را نيز كنار گذاشته و چنين مي گويد: بار خدايا اكنون بي نمازان بسيارند، بايزيد را يكي از ايشان گير 90

بايزيد گفته است: من شاگردان خود را گفته‏ام از شاگردان من نيستيد مگر كسي كه روز قيامت بايستد و هر كه به دوزخ برند دست او بگيرد و به بهشت فرستد 91  ! ! !    بايزيد گفته است: بر ما ديگر امر به معروف و نهي از منكر نيست چون اين هر دو در ولايت خلق است (يعني من ديگر جزء مخلوقات نيستم بلكه خالق هستم و خودم كه بر خودم حكم امر به معروف و نهي از منكر صادر نمي كنم) 92

 

- حسين منصور حلاج گويد:

مقام روضة فردوس آرزو نكنند

 

مجردان كه مقيمان خاك آن كويند

بصورت ار چه محبان دوست بسيارند

 

وليك يك صفت و يك حديث و يك رويند

اگر چه همچو حسينند واقف اسرار

 

چو محرمي نبود راز دل نمي گويند 93

ميان ما و تو جز صلح نيست اي زاهد

 

ترا نعيم رياض بهشت و ما را دوست 94

حذر ز آتش دوزخ نباشد ايشانرا

 

كه سالهاست كه باسوز عشق مي سازند 95

دنيي و عقبي حجاب دوستند

 

هر دو عالم دست از آن خواهم فشاند 96

آخر اي رضوان مرا با قصر جنت كم فريب

 

عاشق ديدار او قانع بدين ديوار نيست 97

اگر ديدار ننمايد به مشتاقان خود فردا

 

چه نفع از روضة رضوان چه سود از ساية طوبي

بياد او بود دوزخ مرا خوشتر ز صد جنت

 

ولي دور از جمال او چو دوزخ جنت المأوي 98

 

- مولوي جلال الدين بلخي : به خداوند مي گويد :

گر فراق بنده از بد بندگيست

 

چون تو با بد بد كني پس فرق چيست

اي جفاي تو ز دولت خوبتر

 

وانتقام تو زجان محبوبتر

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

 

بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد 99

 

مولوي چون اعتقادي به زندگي پس از مرگ نداشته علاوه بر مطالبي كه از او در بخش 3 ذكر كرديم، مطالبي فوق العاده مستهجن در رابطه با لواط مرد با مرد و مباشرت نامشروع مرد با زن و يا زن با چهارپايان نوشته است كه اينجانب را شرم مي آيد اگر بخواهم عين آنرا منعكس كنم لذا با اشاره‏اي سطحي از آن مي گذرم. هر كه خواست عين آن مطالب را مورد مطالعه قرار دهد مي تواند به مثنوي معنوي مراجعه كند تا ببيند اين شخصي را كه به غلو بسيار بزرگ جلوه داده‏اند تا چه اندازه پست بوده است. اگر بعضي از شعرا يا نويسندگان مطالب مستهجني هم گفته‏اند، در لفافه بيان كرده‏اند اما اين شخص بي پرده و بسيار واضح اسم مقعد و دستگاه تناسلي مرد را برده است. از همة اينها بدتر اينكه براي توجيه مطالب سكسي‏اش گفته است : الله شرم ندارد كه مثل پشه يا بالاتر از آن را بزند. با آوردن اين آيه خود را با خداوند مقايسه كرده و يا اينكه خود را خدا دانسته است، كه چون الله در قرآن مجيد به پشه مثل زده او هم به لواط مرد با مرد مثل زده است. اما مثل قرآن كجا و مثل زشت او كجا ! ! و چنين سروده است:

كندة را لوطي در خانه برد

 

سرنگون افكندش و دروي . . .

اي مخنث پيش رفته از سپا

 

بر دروغ ريش تو ……گواه 100

 

داستان آن كنيز كه با خر خاتون شهوت راني مي كرد. و داستان كدو و اينكه خاتون هم خواست به مانند   كنيز با خر مباشرت نمايد اما چون ناشي بود خود را به هلاكت انداخت و شهيد راه … شد :

يك كنيزك يك خري بر خود فكند

 

از وفور شهوت و فرط گزند

در … كردي كدو را آن عجوز

 

تا رود …  وقت سپوز

گر همه … اندر وي رود

 

آن رحم و آن روده‏ها ويران شود.

اين شعر بسيار طولاني است كه به همين مقدار بسنده مي كنيم 101

در صفحه 799 راجع به همبستر شدن آقا با كنيزش صحبت مي كند و در صفحة 866 راجع به زن روسپي و …… در صفحة804 راجع  نصوح كه مردي بي ريش بود صحبت مي كند كه رفته بود در حمام زنانه كار مي كرد. در صفحة 850 راجع به مردي صحبت مي كند كه دست زني را داخل شلوار خود كرد و آن زن …… در صفحة 1050 راجع به دو برادر كوسه و اَمَرد (جوانيكه هنوز صورتش ريش در نياورده) صحبت مي كند در صفحة 305 صحبت از مرد مخنث و علاقة او …. صحبت مي كند. در صفحة 546 راجع به صوفي‏اي صحبت مي كند كه زن خود را به هنگام عمل جنسي با بيگانه‏اي بگرفت. و از اينگونه موضوعات زشت در مثنوي معنوي فراوان است.

 

- سعدي : سعدي نيز گفته است بهشت نمي خواهد و فقط وصل محبوب را مي خواهد:

به وقت صبح قيامت كه سر زخاك بر آرم

 

به گفت و گوي تو خيزم به جست و جوي تو باشم

به مجمعي كه در آيند شاهدان دو عالم

 

نظر به سوي تو دارم غلام روي تو باشم

حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم

 

جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

 

به خواب عافيت آن گه به بوي موي تو باشم

هزار باديه سهل است با وجود تو رفتن

 

اگر خلاف كنم سعديا به سوي تو باشم 102

- مولوي در ديوان شمس : از قول خداوند مي گويد:

گر مجرمي بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت

 

فردوس خواهي دادمت خامش، رها كن اي دعا

گفتا: نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان

 

گر هفت بحر آتش شود من در روم بحر لقا

گر راندة آن منظرم، بستست از او چشم ترم

 

من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا 103

و در شعري ديگر خطاب به خداوند مي گويد اگر من گناهي كردم مگر چه اتفاقي افتاده است:

گر يكي شاخي شكستم من ز گلزاري چه شد

 

ورز سر مستي كشيدم زلف دلداري چه شد

ور يكي زنبيل كم شد از همه بغداد چيست

 

ور يكي دانه برون آمد ز انباري چه شد

اي فلك تا چند از اين دستان و مكاري تو

 

گر يكي دم خوش نشيند يار با ياري چه شد

گر ميان عاشق و معشوق كاري رفت رفت

 

تو نه معشوقي نه عاشق مر ترا باري چه شد 104

در شعري ديگر نماز را نفي مي كند:

اي زاهد شب خيز تو مغرور نماز

 

بيرون ز نماز روزگاري دگر است 105

در شعري ديگر بي اعتقادي او به دين اسلام هويدا مي گردد:

آنرا كه شراب وصل جانان دادند

 

در مذهب او كعبه و بتخانه يكي است 106

 

- غوث الاعظم يا عبدالقادر جيلاني : از قول خداوند مي گويد:

بشارت داد آن سلطان مترسيد اي تهي دستان

 

كه گنج رحمت رحمان نثار هر گنه كار است

به محشر چون شوي حاضر گناهانت شود ظاهر

 

نترسي ز آن تو اي عاصي خداوند تو ستار است 107

بي تماشاي جمالت روضه را هامون كنم

 

حور عين را از درون قصرها بيرون كنم

حور زيبا روي را خواهيم دادن سه طلاق

 

گرنه رو در نور روي حضرت بي چون كنم 108

هم تو ديدي من چه ها كردم تو پوشيدي بلطف

 

هم تو مي داني كه از تو من تو را دارم اميد 109

 

 

- حافظ : حافظ شيرازي گفته است:

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد

 

من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك

چون بر حافظ خويشش نگذاري باري

 

اي رقيب از بر او يك دو قدم دور ترك 110

ساقيا پيمانه پر كن زانكه صاحب مجلس است

 

آرزو مي بخشد و اسرار مي دارد نگاه

جنت نقد است اينجا عيش و عشرت تازه كن

 

زانكه در جنت خدا بر بنده ننويسد گناه 111

بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت

 

كنار آب ركناباد 112  و گلگشت مصلا را 113

سرم به دنيا و عقبي فرو نمي آيد

 

تبارك الله از ين فتنه‏ها كه در سرماست 114

طهارت ارنه بخون جگر كند عاشق

 

قول مفتي عشقش درست نيست نماز 115

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن

 

كه دوست خود روش بنده‏پروري داند 116

حافظ صحبت از هاتف مي كند پس يعني اينكه به اشراق رسيده است:

هاتفي از گوشة ميخانه دوش

 

گفت ببخشند گنه مي بنوش

لطف آلهي بكند كار خويش

 

مژدة رحمت برساند سروش

لطف خدا بيشتر از جرم ماست

 

نكتة سربسته چه داني خموش 117

حافظ از قول خداوند خطاب به خودش مي گويد:

دوشم نويد داد عنايت كه حافظا

 

باز آ كه من بعفو گناهت ضمان شدم 118

صحبت خود نخواهم كه بود عين قصور

 

با خيال تو اگر با دگري پردازم 119

پدرم روضة رضوان بدو گندم بفروخت

 

من چرا ملك جهان را به جوئي نفروشم

خرفه پوشي من از غايت دينداري نيست

 

پرده‏اي بر سر صد عيب نهان مي پوشم 120

 

- شيخ محمود شبستري: شبستري گويد :

گويند آتش تو باشد سزاي كافر

 

محروم ز آتش تو جز بولهب نديدم

ديگري گفتش كه دوزخ در ره است

 

مرد دوزخ نيست هر كو آگهست

گفت گر دوزخ شود همراه من

 

هفت دوزخ بسوزد از يك آه من 121

قرب جانان جنت جان است و بعدش دوزخ است

 

روضة دل روي يار و قامتش طوبي بود 122

حور و غلمان جملگي اوصاف توست

 

مهر و مه روحست و قلب صاف تو

جوي خمر و جوي آب و جوي شير

 

نيست جز اوصاف پاك دلپذير

چون شود اخلاق و اوصاف نكو

 

هشت جنت خود توئي اي نيكخو

گر گرفتار صفات بد شدي

 

هم تو دوزخ هم عذاب سرمدي 123

از غفلت خويش در گماني

 

گر طالب خود شوي بداني

اي صورت خوب و زشت با تو

 

هم دوزخ و هم بهشت با تو

داري تو زمين و آسماني

 

گريافته‏اي بخود نشاني 124

 


 

بخش 7 : كرامات و زهد عرفا :

همانطور كه در بخش 3 راجع به رهبانيت در مسيحيت مطالبي ذكر شد اكنون شمه‏اي از كرامات واهي و تظاهر به زهد بعضي از آن قديسان را بيان مي كنيم.

- زهد آگوستينوس قديس : او براي اينكه خود را مقدس و پاك جلوه دهد كتابي نوشته است تحت عنوان «اعتراف به گناه» كه سرتاسر راجع به گناهان كوچك دوران كودكي‏اش بوده است. از جمله گناهانيكه در كودكي مرتكب شده بود اين بود كه چند عدد گلابي از خانة همسايه دزديده بود. به همين خاطر چنان خود را نگران نشان داده است و با خداوند چنان راز و نياز و ناله كرده است كه اگر كسي نداند كه او تا چه اندازه حيله باز بوده است تصور مي كند واقعا او انسان پاكي بوده است. آگوستينوس در كتابش به گناهانيكه در گهواره نيز مرتكب شده است اعتراف مي كند و از خداوند طلب مغفرت مي نمايد و اين در حالي است كه اعتقاد راسخ به ثالوث دارد و طبق تحقيقاتي كه برتراندراسل كرده است او چندين معشوقه با ارتباطات نامشروع داشته است.

برتراندراسل مي نويسد: اگوستينوس عاشق دختري شد و با او مباشرت نامشروع داشت و از او صاحب پسري نامشروع شد. اما مادرش بعدا دختري را برايش خواستگاري كرد كه اين باعث شد او از معشوقه‏اش جدا شود، با وجود اين او باز هم با دختر ديگري ارتباط نامشروع برقرار كرد.

 

- كرامات بنديكت قديس:

1-     او غربال شكسته‏اي را با دعا تعمير كرد كه آنرا بالاي كليسا آويزان كردند.

2-      روزي خاركني با تيشه خار مي كند سر تيشه‏اش در آب ژرفي افتاد. بنديكت قديس با دعا آن را بيرون آورد.

3-      روزي به او نان زهر آلودي را دادند و او نخورد و به مرغي فرمان داد آن نان را دور بيندازد.

4-  روزي كشيشي روي دشمني با او شش زن برهنه را به دير او فرستاد و بنديكت قديس از دير فرار كرد و آن كشيش كشته شد 125

 

- كرامات و زهد بايزيد بسطامي:

گويند جماعتي نزد بايزيد آمدند و از بيم قحط ناليدند و گفتند: دعا كن تا حق تعالي باران فرستد. شيخ سرفرو برد، پس برآورد و گفت: برويد و ناودانها را راست كنيد كه باران آمد. در حال، باريدن گرفت، چنانكه يك شبانه روز مي باريد. 126

وقتي پدر بايزيد با مادرش ازدواج كرد چهل شب پدرش مادر بايزيد را لمس نكرد تا اثر غذائي كه از پيش در زمان اقامت در خانة پدرش در بدنش بود از بين برود.  روزي بايزيد به مادرش گفت: تو را به خدا سوگند به من بگوي آيا زماني كه مرا شير مي دادي چيزي از حرام خورده‏اي؟ زيرا من ايمن نيستم كه خاطري بر دلم بگذرد و ندانم و اين خود مرا از پروردگارم محجوب مي سازد. مادرش گفت: روزي وارد بر يكي از همسايه‏ها شدم و تو با من بودي، ظرف روغن ايشان را گرفتم و سرت را چرب كردم و آنان ندانستند. روزي ديگر از سرمة آنان بر چشمت كشيدم و اجازه نداشتم. پس بايزيد بلند شد و از مردم جويا گرديد تا ورثة آنها را پيدا كرد و براي خود و مادرش طلب بخشايش كرد. (چقدر اين مطالب پوچ شبيه مطالب آگوستينوس است.) 127

از جمله اشعاري كه در وصف بايزيد بشكل بسيار غلو آميز سروده‏اند و يا مطالب خود او بوده است شعر ذيل است كه بايزيد خود را خيلي بزرگ جلوه داده تا جائيكه «نعوذ بالله» خداوند حريف او نشده است. در اين شعر بايزيد لطف خداوند را تا جائي دانسته است كه حتي شخص گناهكار سزاوار سنگسار را مي بخشد، و نه تنها از گناه چنين عصيانگري چشم مي پوشد كه حتي گناه تمام گناهكاران را مي بخشد. و در اين ميان كلاه سر كساني رفته است كه ندانسته خود را مقيد به دستورات ديني الله نمودند و به دنبال هوسها و منافع ستمكارانه نرفتند و افراد زرنگي مثل بايزيد كه از اين سِرّ «رحمت و بخشش الله» مطلع بودند تا توانستند به دنبال هوسها و منافع مادي ستمكارانه رفتند و لذت بردند و با اين وجود باز هم مورد لطف خداوند هستند ! !

در كنار دجله سلطان بايزيد

 

بود روزي فارغ از خيل مريد

ناگه آوازي ز عرش كبريا

 

خورد بر گوشش كه اي شيخ ريا

ميل آن داري كه بنمايم بخلق

 

آنچه پنهان كرده‏اي در زير دلق

تا خلايق جمله آزارت كنند

 

سنگباران بر سر دارت كنند

گفت يا رب ميل آن داري تو هم

 

شمه‏اي از رحمتت سازم رقم

تا كه خلقان از پرستش كم كنند

 

وز نماز و روزه و حج رم كنند

پس ندا آمد كه اي شيخ فطن

 

ني زما و ني ز تو، رو دم مزن 128

 

- ابراهيم ادهم : گويند ابراهيم ادهم در كنار دجله نشسته بود و با سوزني دلق خود را مي دوخت كه در همان حال يكي از اميران تحت نفوذ او در سابق، او را ديد و گفت: چرا زندگي در كاخ را رها كردي و خود را به اين وضع اسف بار انداختي؟ ابراهيم ادهم بلافاصله سوزن خود را به دجله انداخت و به ماهيان فرمان داد سوزنش را بياورند. ناگهان ماهيان فراواني به سطح آب آمدند در حاليكه در دهان هر كدام يك سوزن زرين بود. پس ابراهيم به آن امير گفت اكنون بگو كدام دولت بهتر است؟ امير اذعان كرد كه اين دولت 129

موضوع بالا را مولوي به شعر درآورده است كه خلاصة آن چنين است:

هم ز ابراهيم ادهم آمدست

 

كو ز راهي بر لب دريا نشست

دلق خود مي دوخت بر ساحل روان

 

يك اميري آمد آنجا ناگهان

شيخ سوزن زود در دريا فكند

 

خواست سوزن را به آواز بلند

صد هزار ماهي اللهيي

 

سوزن زر در لب هر ماهيي 130

- عبدالقادر جيلاني: گويند زني خود را از بام بينداخت و عبدالقادر به او اشاره كرد ناگهان آن زن در هوا معلق بماند، باز دست فرو كردند و او را بر بام كشيدند 131

پسري كه نابينا و فلج بود و جذام تمام چهره‏اش را فرا گرفته بود، نزد عبدالقادر آوردند. عبدالقادر به آن پسر گفت: «قم باذن الله معانا» آن پسر بالفور برخاست در حاليكه چشمهايش مي ديد و به خوبي راه مي رفت 132

عبدالقادر در ماه رمضان بدنيا آمد . مادرش ام الخير گفته است: چون فرزندم در اين ماه متولد شد، در ماه رمضان هرگز در روز شير نمي خورد. 133

عبدالقادر گفته است: هر گاه دل بنده‏اي خدا را شناخت، و او را دوست داشت و بدو نزديك شد از خلق گريزان خواهد شد. از خورد و خوراك و لباس نو و نكاح بيزار مي شود، از آباداني گريزان و به ويرانه دلبند خواهد شد. 134

 

- احمد غزالي : احمد غزالي روزي پشت سر برادرش نماز مي گذارد ولي ناگهان مسجد را ترك كرد و به منزل رفت. امام ابوحامد در پايان نماز متوجه شد برادرش نيست، به منزل رفت، از برادرش علت ترك مسجد را پرسيد ، او گفت تا آنجا كه نماز مي گذاردي به تو اقتدا كردم ولي وقتي متوجه استرت شدي كه آنرا آب دادي يا ندادي مسجد را ترك كردم (اما سازنده اين دروغ متوجه نشده است كه خود احمد غزالي نيز توجهش به درون سينه برادرش بوده نه به نماز ! ! و اين گنده گوئي براي آن است كه خود را بمانند خداوند دانا به درون سينه‏ها معرفي كند ! !)

روزي امام محمد غزالي بخواب رفت و در خواب پيامبر اسلام را ديد كه به نزد او آمد و به او خرما داد. ناگهان از خواب بيدار شد و ديد كه در دستش خرماست. از خوشحالي با سرعت به سمت خانة برادرش رفت و در اطاق برادرش را زد. از پشت در صداي برادرش بگوشش رسيد كه گفت: براي چند دانه خرما اين همه شور و شتاب لازم نيست. از آن شب ابو حامد مريد برادرش شد و بغداد را ترك كرد و احمد را بجاي خود منصوب نمود. (با ادعاهائي كه بزرگان تصوف مبني بر خدا شدن مي كنند . بعيد نيست احمد غزالي هم با اين وسعت دانش غيبي، خدا شده بوده اما برادرش از اين موضوع بي اطلاع بوده است ! ! !) 135

 


 

بخش 8 - نتيجه :

با توجه به آنچه راجع به عرفان و تصوف ذكر شد، دريافتيم كه اكثر عرفا با اينكه از لحاظ زماني و مكاني و نژاد متفاوت بودند اما افكار واعمالشان در خرابكاري اديان الهي و فرار از قوانين كتابهاي آسماني خالص، و حذف آخرت، و خود بزرگ بيني و ستمكاري ، شبيه هم بوده‏اند.

ما ضمن برائت و بيزاري از اينگونه انسانهاي منحرف و ستمكار اعلام مي كنيم كه در كل كائنات همه كاره فقط و فقط الله است. اوست كه پي در پي مخلوقاتي را ايجاد مي كند و بسوي هدفي كه بر ايشان مقرر مي دارد به پيش مي برد. چنانكه خداوند به موسي مي فرمايد :

«كه به فرعون بگو پروردگار من همان كسي است كه هر چيزي را آفريد سپس (آنرا بسوي هدفي مشخص) راهنمائي كرد. 136 »

و نيز خداوند مي فرمايد:

«الله آسمانها و زمين را روي سزاواري آفريد و تا به هر كسي به سبب آنچه كسب كرده است پاداش دهد. 137 »

و باز مي فرمايد:

«خداوند كسي است كه مرگ و زندگي را ايجاد كرده است تا شما را آزمايش كند كه كدامتان نيكوكار تريد. 138 »

و همچنين مي فرمايد:

«او (الله) كسي است كه خلقت را ابداء مي كند (انسان را ايجاد مي كند) سپس او را به (آخرت) بر مي گرداند و برگرداندن (زنده كردن مردگان در آخرت) بر او (از ايجاد انسان در زمين) آسانتر است. 139 »

و نيز مي فرمايد:

«(انسانهاي خردمند) كساني هستند كه در خلقت آسمانها و زمين تفكر مي كنند (و متوجه هدف گيري الله در آنها مي شوند و مي گويند:) پروردگارا تو اينها را به بطالت خلق نكرده‏اي تو (از آنچه مشركان به تو نسبت مي دهند) پاك و منزه مي باشي پس ما را از عذاب دوزخ حفظ نما. 140 »

و همچنين خداوند فلسفة خلقت انسان را «تحت داستاني به زبان حال ملائكه و ابليس» چنين بيان مي فرمايد:

«(اي رسول ما:) هنگامي را يادآور كه پروردگار تو به آن ملائكه گفت: به يقين من خلق كنندة بشري از گلي مخصوص مي باشم. پس هر گاه او را ساختم و در او از روحم دميدم پس به نفع او سجد كننده باشيد. پس همة آن ملائكه سجده كردند. مگر ابليس كه تكبر نمود و از كافران شد. (خداوند) گفت: اي ابليس چه چيز مانع تو شد از اينكه براي آنچه كه من با دو دستم آفريدم سجده كني آيا تكبر نمودي يا (واقعا) از برتران بودي؟ گفت: من از او بهترم (زيرا) مرا از آتشي خلق كرده‏اي و او را از گلي. (الله به او) گفت: پس از آن خارج شو به يقين تو رانده شده‏اي. به يقين لعنت من تا روز داوري (در آخرت) بر تو خواهد بود. گفت: پروردگارا پس تا زمانيكه (انسانها را در آخرت) بر مي انگيزاني به من مهلت بده. گفت: به يقين تو تا وقتي معين، از مهلت يافتگاني. (ابليس) گفت: پس به عزت تو قسم كه همة انسانها را جز بندگان مخلص تو گمراه خواهم كرد. (الله) گفت: پس (آنچه را گفتي:) حق است (يعني چيزي را گفتي كه من تقدير كرده بودم) و من هم حق را مي گويم كه حتما دوزخ را از تو و از كسانيكه از تو پيروي كنند بطور كلي پر خواهم كرد. 141 »

و نيز مي فرمايد:

«(اي انسانها) نمي خواهيد (يعني هيچ مسيري را نمي رويد) مگر كه الله  پروردگار عالميان بخواهد. 142 »

و باز مي فرمايد:

«آيا دقت نكردي هر كسي در آسمانها و هر كسي در زمين است و خورشيد و ماه و ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان و بسياري از مردم و (حتي) بسياري از هر يك كه بر او عذاب سزاوار گشته براي الله سجده مي كنند (يعني كل مخلوقات اسير قانون مقرره از جانب الله هستند . حتي انسانهاي عصيانگر هم اسير قانون او هستند. و مسيري را كه الله بسوي دوزخ مقرر كرده است را مي پيمايند. چنانكه تمام مذاهب انحرافي بر اساس خواست عمومي الله بسوي دوزخ پيش مي روند) 143 »

و باز مي فرمايد:

«(پيامبران ما) رسولاني هستند كه بشارت دهندة (بهشت) و اعلام خطر كنندة (دوزخ) مي باشند. تا اينكه بعداز آمدن رسولان ، براي مردم، بر الله حجتي نباشد. 144 »

و نيز مي فرمايد:

«به يقين كسانيكه ايمان آوردند و اعمال شايسته را انجام دادند بر ايشان باغهاي آن فردوس مهمان نوازانه فراهم خواهد بود. 145 »

با توجه به آياتيكه ذكر شد و آياتيكه در بخش 5 راجع به تفكر و تدبر براي انسان مطرح گرديد، چنين مستفاد مي شود كه خداوند خالق كل مخلوقات است، و اوست كه كرة زمين را مكاني براي آزمايش انسان قرار داد، و اوست كه انسان را براي تفكر در خلقت ايجاد كرد، و اوست كه پيامبرانش را براي هدايت مردم بسوي آخرت ارسال داشت و اوست كه شيطان را براي فريب دادن انسانهاي هوسباز گماشت. و اوست كه اعلام كرد بازگشت همة انسانها بسوي آخرت است، آخرتيكه تمام مسيرهاي مختلف دنيائي به بهشت يا دوزخ آن منتهي مي شود. و اوست كه فرمود: از همان ابتدا مسئله آزمون و انتخاب را در دنيا طوري قرار دادم كه راه منتهي به بهشت بسيار مشكل باشد، تا روندگاني اندك و دانا آن را برگزينند. . مسير منتهي به دوزخ را آسان نمودم تا اكثر انسانهاي نزديك بين هوسباز دچار آن گردند.

بنابراين نتيجه مي گيريم كه تمام مسيرهاي منتهي به آخرت تقدير شده از جانب الله است. يعني در واقع الله در كرة آخرت تشكيلات وسيعي را ايجاد كرده است كه به استعدادهاي گوناگون بشري نياز است. كه اين استعدادها بايد ابتدا در كرة زمين ساخته شوند و بعداز ساخته شدن به كرة آخرت برده شوند تا هر كسي متناسب با شخصيتي كه براي خود ساخته است بر كاري گمارده شود كه اگر شخصيت او در دنيا در جهت كسب دانش و شناخت قانونمنديهاي الله، و تسليم در مقابل فرامين او بوده كه قطعا در بهشتي جاي خواهد گرفت كه از قبل متناسب با چنين متفكرين كوشا و با تقوائي ساخته شده بود. تا در دانشگاه بهشت همچنان به تحقيقات علمي و شناخت بزرگيهاي الله ادامه دهند. اگر هم كسي در دنيا به هيچ قانونمندي درستي پايبند نبوده و راه عصيانگري و هوسبازي را دنبال كرده وارد دوزخ شود كه متناسب با اوست تا در آنجا كارهاي سخت و طاقت فرسائي را بنفع كل تشكيلات آخرتي انجام دهد. با توجه به اين ديدگاه وسيع قرآني، ما متوجه مي شويم كه بايد روندگان به بهشت كم باشند و روندگان به دوزخ كثير باشند. لذا جاي تعجب نيست اگر كه مي بينيم اكثر انسانها راه‏هاي انحرافي را بر مي گزينند و به دنبال هوسها و ستمكاريها مي روند. در واقع ما بعداز بررسي آثار ستمكارانة مذاهب مختلف، مصداق سخن الله را در مي يابيم كه آنچه را فرموده راست آمد. چنانكه مي فرمايد:

«تاريخ بشري گواه است كه اكثر انسانها در زيانكاري‏اند بجز آن كسانيكه به مطالب الله ايمان آوردند و كارهاي شايستة (مورد نظر الله را) انجام دادند و به يكديگر سفارش به حق كردند و (نيز به يكديگر) سفارش به صبر (در راه الله) نمودند.»

و در پايان، ما بر خلاف آن بي مقداران متكبر كه خود را در رديف الله يا خود الله معرفي كرده‏اند. اعلام مي كنيم كه ما انسانها در مقابل خداوند بزرگ بسيار كوچك و ذليل مي باشيم و حتي پيامبران الله بعداز تمام كوششهائي كه در راه مورد نظر الله انجام دادند به درجة نوكري الله رسيدند. و نيز بر ماست كه همچون پيامبران مطيع دستورات الله باشيم تا انشاءالله جزء نوكران دانا و مطيع الله محسوب شويم. و براي حسن ختام با صداي بلند مي گوئيم الله اكبر ، الله اكبر ، الله اكبر.

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 


 

منابع :

1-     قرآن مجيد

2-     تلمود كتاب گنجينه‏اي از تلمود  نويسنده : دكتر كُهن

3-     رسالة پولس (در كتاب عهد جديد)

4-     اوپانيشادها   به كوشش : محمد رضا جلالي نائيني و دكتر تاراچند - انتشارات محمد علي علمي

5-     تاريخ جامع اديان   اثر: جان ناس  - انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي

6-     كتاب اعمال رسولان (كتاب عهد جديد)

7-     كتاب فلسفة غرب اثر : برتراندراسل

8-     كتاب گلشن راز اثر محمود شبستري  - مركز نشر سعد

9-     كتاب بايزيد بسطامي از دكتر جواد نوربخش  _ ناشر : دكتر جواد نوربخش

10- لغت نامه دهخدا

11- ديوان حسين منصور حلاج  - انتشارات كتابخانه سنائي

12- كتاب تصوف و عرفان در ايران و جهان    از عطاءالله تدين   - انتشارات تهران

13- كتاب بودا   از : ع پاشائي   - انتشارات مرواريد

14- مثنوي معنوي  از : مولانا جلال الدين بلخي   - بنگاه نشر علم

15- تاريخ فلسفه   اثر : ويل دورانت   - سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي

16- ديوان شمس تبريزي   - چاپخانه آينده

17- كتاب خورشيد عرفان عبدالقادر جيلاني   نگارش: سيد علي اشرف صادقي   - انتشارات منوچهر

18- كتاب فتح الرباني از عبدالقادر جيلاني

19- ديوان حافظ شيرازي   - انتشارات ساحل

20- كتاب بسوي سيمرغ از عطار نيشابوري   به قلم : نعمت الله قاضي شكيب   - مؤسسه انتشارات سكه

21- كتاب منطق الطير از عطار نيشابوري  به اهتمام: سيد صادق گوهرين   - انتشارات علمي و فرهنگي

22- كتاب برهان الحق  از : نور علي الهي   - انتشارات جيحون

23- كتاب آثار الحق    از : نور علي الهي   - انتشارات جيحون

24- كتاب سر سپردگان «يارسان»   از : محمد علي خواجه الدين  - ناشر : كتابفروشي منوچهري

25- بوستان سعدي   - انتشارات جاويد

26- كيمياي سعادت  از : محمد غزالي   - انتشارات گنجينه

27-          ادبيات فارسي  مؤلفان : دكتر حسين داوري، دكتر حسن ذوالفقاري- شركت چاپ و نشر كتابهاي درسي ايران

28- تاريخ طبري اثر محمد بن جرير طبري   ترجمه : ابولقاسم پاينده    - انتشارات اساطير

                                                                                                                      

Back to the HOME


 


 1  صوفي : پيرو طريقه تصوف، پشمينه پوش (فرهنگ دهخدا)

 2  مانند مسيحيان كه اين امر را به عهده عيسي گذاشته‏اند . رساله پولس باب 14-9 و در اعتقاد نامة نيقية تاريخ جان ناس صفحه 634

 3  تلمود صفحة 139 فصل چهارم ، وحي و الهام

 4  اوپانيشادها جلد يكم صفحه 44 و تاريخ جامع اديان صفحه 163-166

 5  كشتاتريا : سلطنتي

 6  اشراق : روشن شدن ، درخشيدن، بر آمدن آفتاب ، مجازا به معني الهام گرفتن.

 7  اوپانيشادها : جلد يكم صفحة 49-52 و تاريخ جامع اديان صفحة 177-185

 8  كتاب اعمال رسولان باب 22

 9  تاريخ جامع اديان صفحات 627-629

 10  تاريخ جامع اديان صفحة 629

 11  كتاب فلسفه غرب از برتراندراسل جلد دوم صفحه 83-86   و صفحه 94

 12  كتاب گلشن راز صفحة 29

 13  كتاب تصوف و عرفان در ايران و جهان صفحه 131

 14  كتاب بايزيد بسطامي صفحة 12

 15  دهخدا جلد 19 صفحة 769  و تاريخ طبري جلد 15 صفحه 6779

 16  كتاب بايزيد بسطامي صفحات 188-192 و ديوان حلاج صفحات 31 و 50 و 61

 17  اوپانيشادها جلد يكم صفحه 44-49 و تاريخ جامع اديان صفحه 167-173

 18  كتاب بودا صفحات 90،91،28،29، 592 و 401      و كتاب اوپانيشادها جلد يكم صفحات 52-59 و تاريخ جامع اديان صفحة 186-200

 19  كتاب فلسفة غرب از برتراندراسل جلد دوم صفحات 72-143 

 20  كتاب تصوف و عرفان در ايران و جهان . ص:35

 21  كتاب تصوف و عرفان در ايران و جهان ص:31-36

 22  كتاب تصوف در ايران و جهان صفحه 130-131

 23  كتاب تصوف و عرفان در ايران و جهان صفحه 132

 24  كتاب تصوف و عرفان در ايران صفحه 134

 25  كتاب بايزيد صفحات 123،121،150

 

 26  كتاب بايزيد بسطامي صفحات 190-191

 27  ديوان منصور حلاج صفحه 25

 28  ديوان حلاج صفحه 31

 29  ديوان حلاج صفحه 51

 30  ديوان حلاج صفحه 54

 31  ديوان حلاج صفحه 93

 32  ديوان حلاج صفحه 59

 33  ديوان حلاج صفحه 51

 34  كتاب خورشيد عرفان پير گيلان ص:34و15

 35  كتاب خورشيد عرفان پير گيلان ص:135

 36  كتاب خورشيد عرفان پيرگيلان ص:32

 37  كتاب فتح الرباني اثر عبدالقادر جيلاني ص:438

 38  كتاب بسوي سيمرغ از عطار ص:428-438

 39  كتاب منطق الطير از عطار ص:315

 40  ندم : پشيماني ، اندوه، افسوس

 41  مثنوي معنوي صفحه 648

 42  ولاء : دوستي، محبت، خويشي

 43  مثنوي معنوي صفحه 757

 44   تاريخ فلسفه ويل دورانت صفحه 170

 45  انباز : همتا، شريك، حريف

 46  مثنوي معنوي صفحه 139

 47  ديوان شمس تبريزي صفحة 9و10

 48  كليات شمس تبريزي صفحه 281

 49  ديوان شمس تبريزي ص:1085

 50  ديوان شمس تبريزي ص:1354

 51  ديوان شمس تبريزي صفحه 276

 52  هاتف : آواز دهنده از غيب ، آواز كننده‏ايكه صدايش شنيده شود و خودش ديده نشود.

 53  ديوان حافظ ص:206

 54  جام جم : بنا بر داستانهاي ايراني جامي كه جمشيد داشته و نقشه جهان در آن نقش بوده يا همه جهان را در آن مي ديده كه به جام جهان نما معروف بوده

 55  پير مغان : كنايه از پيشواي طريقت است

 56  ديوان حافظ ص:109

 57  ديوان حافظ ص:238

 58  كتاب گلشن راز از محمود شبستري ص:20

 59  كتاب گلشن راز از محمود شبستري ص:623

 60  گلشن راز ص:13

 61  گلشن راز ص:538

 62  سوره شوري آيه 11

 63  سوره لقمان آيه 27

 64  سوره مريم آيه:88-90

 65  كتاب برهان الحق ص:5

 66  كتاب آثار الحق ص:290

 67  آثار الحق ص:152

 68  آثار الحق ص:153

 69  كتاب سر سپردگان «يارسان» ص:150

 70  كتاب يارسان ص:14

 71  سر سپردگان ص:56-57

 72  سر سپردگان ص:61-65

 73  سر سپردگان ص:130

 74  ديوان منصور حلاج ص:46و57

 75  كتاب گلشن راز صفحه 8

 76  ديوان شمس تبريزي ص:1085

 77  خورشيد عرفان پير گيلان ص:115

 78  ديوان حافظ ص:214

 79  گلشن راز ص:58

 80  گلشن راز ص:546

 81  گلشن راز ص:714

 82  بوستان سعدي ص:113

 83  كيمياي سعادت جلد اول ص:52

 84  كتاب فتح الرباني اثر عبدالقادر جيلاني ص:9

 85  سوره صف آيه 10-11

 86  سوره فاطر آيه 29

 87  كتاب بايزيد ص:191

 88  كتاب بايزيد ص:108

 89  كتاب بايزيد ص:256

 90  كتاب بايزيد ص:115

 91  كتاب بايزيد ص:115

 92  كتاب بايزيد ص:384

 93  ديوان حلاج ص:57

 94  ديوان حلاج ص:51

 95  ديوان حلاج ص:56

 96  ديوان حلاج ص:54

 97  ديوان حلاج ص:32

 98  ديوان حلاج ص:12

 99  مثنوي معنوي ص:77

 100  مثنوي معنوي ص:813

 101  مثنوي معنوي ص:761

 102  ادبيات فارسي 3و4 ص:121

 103  ديوان شمس ص:5

 104  ديوان شمس ص: 275

 105  ديوان شمس ص:275

 106  ديوان شمس ص:1357

 107  خورشيد عرفان عبدالقادر جيلاني ص:123

 108  خورشيد عرفان ص:127

 109  فتح رباني عبدالقادر گيلاني ص:26

 110  ديوان حافظ ص:233

 111  ديوان حافظ صفحه 406

 112  ركناباد : شهري در شيراز است.

 113  ديوان حافظ ص:2

 114  ديوان حافظ ص:18

 115  ديوان حافظ ص:201

 116  ديوان حافظ ص:137

 117  ديوان حافظ ص:220

 118  ديوان حافظ ص:249

 119  ديوان حافظ ص:261

 120  ديوان حافظ ص:265

 121  گلشن راز ص:420

 122  گلشن راز ص:420

 123  گلشن راز ص:526

 124  گلشن راز ص:500

 125  تاريخ فلسفه غرب اثر برتراندراسل جلد دوم ص:83-115

 126  كتاب بايزيد بسطامي ص:112

 127  كتاب بايزيد بسطامي ص:12

 128  كتاب بايزيد ص:306

 129  خورشيد عرفان پير گيلان ص:112

 130  مثنوي معنوي ص:308

 131  خورشيد عرفان ص:112

 132  خورشيد عرفان ص:116

 133  خورشيد عرفان ص:22

 134  كتاب فتح رباني اثر عبدالقادر جيلاني ص:231

 135  كتاب تصوف و عرفان در ايران و جهان ص:121-122

 136  قرآن مجيد سورة طه:50

 137  سوره جاثيه : 22

 138  سوره ملك:2

 139  سوره روم : 27

 140  سوره آل عمران : 191

 141  سوره ص:71-85

 142  سوره تكوير:29

 143  سوره حج:18

 144  سوره نساء:165

 145  سوره كهف:107

Hosted by www.Geocities.ws

1